رواياتى مربوط به ازدواج موقت
كتاب: ترجمه الميزان ج 4 ص 460
نويسنده: علامه طباطبايى
در كافى به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت: من از امام ابى جعفر(ع) از مساله متعه پرسيدم، فرمود: بله در قرآن اين مساله نازل شده، و فرموده:"فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة و لا جناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضة" (1) .
و در همان كتاب به سند خود از ابن ابى عمير از شخصى كه نامش فراموش شده، و يا از نسخه افتاده از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود: آيه اينطور نازل شده بود:" فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى، فاتوهن اجورهن"(از زنان آن كسانى كه شما از آنان براى مدتى معين تمتع مىبريد واجب است اجرتشان را بدهيد" (2) .
مؤلف قدس سره: اين قرائت را عياشى نيز از ابى جعفر(ع) نقل كرده، جمهور - يعنى علماى اهل سنت - نيز آن را به چند طريق از ابى بن كعب و عبد الله بن عباس روايت كردهاند، كه انشاء الله رواياتش خواهد آمد، و شايد منظور از امثال اين روايات اين باشد كه بفهمانند مراد آيه اين است، نه اينكه بخواهند بفهمانند آيه اينطور نازل شده بوده، و آن چند كلمه از آيه افتاده است.
و در همان كتاب به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت: عبد الله بن عمير ليثى به حضور امام ابى جعفر باقر(ع) آمد، و عرضه داشت: در باره متعه زنان چه مىگوئى؟.
امام فرمود، خداوند هم در كتابش آن را حلال كرده، و هم بر زبان پيغمبرش، پس متعه تا روز قيامتحلال است، عبد الله عرضه داشت: اى ابى جعفر آيا مثل تو كسى چنين فتوا مىدهد، با اينكه عمر آن را حرام كرد و از آن نهى نمود؟.
حضرت فرمود: هر چند كه عمر تحريم كرده باشد، عرضه داشت: من تو را به خدا پناه مىدهم از اينكه حلال كنى چيزى را كه عمر آن را حرام كرده.
زراره مىگويد: امام باقر(ع) در جوابش فرمود: خيلى خوب، تو بر عقيده صاحبتباش، من هم به عقيده رسول خدا(ص) باقى مىمانم حال بيا تا با تو بر سر اين مساله ملاعنه و مباهله كنم(يعنى بر اين كه قول رسول خدا(ص) حق، و قول صاحب تو عمر باطل است) عبد الله عمير رو به آن حضرت كرد و گفت آيا دوست مىدارى زنان و دختران و خواهران و دختر عمههاى تو متعه شوند؟حضرت وقتى شنيد كه او نام زنان و دختر عموهاى آن جناب را برد روى از او برگردانيد (3) .
و در همان كتاب به سند خود از عبد الرحمان بن ابى عبد الله روايت كرده كه گفت: من از ابو حنيفه شنيدم كه داشت از امام صادق(ع) از مساله متعه سؤال مىكرد، حضرت پرسيد.از كدام متعه مىپرسى - از متعه زنان، و يا متعه حج - عرضه داشت منظورم متعه حجبود، ولى فعلا مرا خبر ده از مساله متعه زنان، آيا اين عمل حق است؟حضرت فرمود: سبحان الله مگر كتاب خدا را نخواندى كه مىفرمايد: "فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة"عرضه داشت: به خدا سوگند مثل اينكه اين آيهاى است كه تاكنون آنرا نخواندهام (4) .
و در تفسير عياشى از محمد بن مسلم از امام باقر(ع) روايت كرده كه فرمود:جابر بن عبد الله از سيره رسول خدا(ص) سخن مىگفت: از آن جمله گفت: من و يارانم با رسول خدا(ص) به جنگ مىرفتيم، رسول خدا(ص) عمل متعه را برايمان حلال كرد، و تا زنده بود حرامش نكرد، و على(ع) بارها مىفرمود: اگر پسر خطاب يعنى عمر قبل از من خلافت را به دست نمىگرفت، و از دست من نمىربود، احدى جز شقى مرتكب زنا نمىشد(در نسخهاى ديگر به جاى شقى كلمه اشقى - يعنى شقىترين مردم - آمده) ، و ابن عباس در تفسير آيه: " فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى فاتوهن اجورهن فريضة"مىگفت: اين مردم يعنى دستگاه خلافت - به اين آيه كفر ورزيدند، ولى رسول خدا(ص) آن را حلال كرد، و تا زنده بود تحريمش نفرمود (5) .
و در همان كتاب است كه ابى بصير از امام باقر(ع) نقل كرد كه در باب متعه و در معناى آيه شريفه: "فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة و لا جناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضة"فرمود: يعنى اگر مدت متعه سر آمد، مىتوانى تو پيشنهاد تمديد مدت دهى، و او نيز مىتواند مدت را بيشتر كند، در صورتى كه زن راضى باشد، مرد مىگويد: "استحللتك باجل آخر - يعنى ترا حلال مىكنم براى مدتى ديگر"كه در اين صورت اين زن براى غير تو حلال نيست، تا آنكه عدهاش سر آيد، و عده زن متعه دو حيض است (6) .
و از شيبانى روايت كرده كه گفت امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) در تفسير جمله: "و لا جناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضة"، فرمودهاند: تراضى به اين است كه مرد اجرت زن را زياد كند و زن مدت عقد را (7) .
مؤلف قدس سره: روايات در باره مطالب گذشته به طور تواتر و حداقل به طور استفاضه از ائمه اهل بيت(عليهم السلام) رسيده، و آنچه ما نقل كرديم نمونهاى از آنها بود، و اگر كسى بخواهد به همه آنها آگاه شود، بايد به جوامع حديث - از قبيل: كافى و من لا يحضره الفقيه و استبصار و تهذيب و امثال آن - مراجعه نمايد.
اخبارى كه بر نسخ شدن حكم متعه دلالت مىكنند(از طرق اهل سنت)
اخبارى كه مىگويد حكم متعه نسخ شده است و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت كرده كه گفت: متعه در اول اسلام عملى مىشد، فلان آقا به شهرى وارد مىشد، در حالى كه كسى همراه نداشت كه كارهايش را انجام دهد، و اثاث زندگيش را حفظ كند، با زنى ازدواج موقت مىكرد، كه تا چندى كه در آن شهر هست همسرش باشد، و اثاث و سرمايهاش را زير نظر داشته باشد، و زندگيش را اداره كند و هر وقت اين آيه را مىخواند كه: "فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى"مىگفت: اين آيه به وسيله آيه: "محصنين غير مسافحين"نسخ شده، و محصن بودن زن به دست مرد بود تا هر وقت مىخواست زن را نگه مىداشت، و هر وقت نمىخواست طلاق مىداد (8) .
و حاكم در مستدرك به سند خود از ابى نضرة روايت آورده كه گفت: من آيه "فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة"را نزد ابن عباس اينطور خواندم، " فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى"و گفتم: ما اينطور قرائت نمىكنيم ابن عباس گفتبه خدا سوگند خدا همينطور آن را نازل كرده است (9) .
مؤلف قدس سره: اين روايت را سيوطى نيز از او و از عبد بن حميد و ابن جرير و ابن انبارى در كتاب مصحف نقل كرده است (10) .
و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن جرير از قتاده روايت كردهاند كه گفت:در قرائت ابى بن كعب آيه شريفه اينطور است"فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى" (11) .
و در صحيح ترمذى از محمد بن كعب از ابن عباس روايت آورده كه گفت: متعه در اول اسلام مشروع بود شخصى كه از ديارى به شهرى وارد مىشد كه به آنجا آشنائى نداشت، زنى مىگرفتبه مدتى كه مىدانست در آن شهر مىماند، تا متاع او را حفظ نموده، كارهايش را اصلاح كند، اين حكم همچنان بود تا آن كه آيه: "الا على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم"نازل شد، ابن عباس اضافه كرده كه به حكم اين آيه هر فرجى كه غير اين دو باشد حرام است (12) .
مؤلف قدس سره: لازمه اين روايت اين است كه آيه متعه كه سالها بعد از هجرت در مدينه نازل شده قبلا در مكه نسخ شده باشد، - و همين شاهد استبر اينكه روايت كمترين اعتبارى ندارد - .
و حاكم در مستدرك از عبد الله بن ابى مليكه روايت كرده كه گفت: من از عايشه از مساله متعه زنان پرسيدم: گفتبين من و شما كتاب خدا، مىگويد: سپس آيه زير را قرائت كرد "و الذين هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين"، و اضافه كرد:پس كسى كه از اين دو يعنى از همسرى كه خدا به او تزويج كرده و كنيزى كه خدا به ملكش در آورده تجاوز كند مشمول آيه بعد مىشود كه فرموده: "فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون" (13) .
و در الدر المنثور است كه ابو داود در كتاب ناسخ خود و ابن منذر و نحاس از طريق عطا از ابن عباس روايت كرده كه: در باره آيه شريفه: "فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة"گفته است: اين آيه به وسيله آيه شريفه: "يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن"و آيه: "و المطلقات يتربصن بانفسهن ثلاثة قروء" ، و آيه: "و اللاتى يئسن من المحيض من نساء كم ان ارتبتم فعدتهن ثلاثة اشهر" نسخ شده است (14) .
و در همان كتاب است كه ابو داود در كتاب ناسخ خود و ابن منذر و نحاس و بيهقى از سعيد بن مسيب روايت كردهاند كه گفت: آيه ميراث آيه متعه را نسخ كرده (15) .
و در همان كتاب است كه عبد الرزاق و ابن منذر و بيهقى از ابن مسعود روايت كردهاند كه گفت: حكم متعه نسخ شده، و ناسخ آن آيه طلاق و آيه صدقه و آيه عده و آيه ميراث است (16) .
و باز در همان كتاب آمده كه عبد الرزاق و ابن منذر از على روايت كردهاند كه گفت: حكم روزه رمضان، هر روزه ديگر را نسخ كرد، و آيه زكات، هر صدقه ديگر را نسخ كرد، و آيه متعه را طلاق و عده و ميراث نسخ كردند، و حكم قربانى، هر ذبيحه ديگر را نسخ كرد (17) .
و باز در همان كتاب استكه عبد الرزاق و احمد و مسلم از سيره جهنى روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(ص) در سال فتح مكه به ما اجازه داد زنان را متعه كنيم، من و مردى از قوم خودم در آن سفر از مدينه خارج شديم من از رفيقم زيباتر بودم و او تقريبا زشتبود، ولى جامهاش از جامه من نوتر بود همچنان پيش مىرفتيم، تا به بالاى كوههاى مكه رسيديم در آنجا كنيزى به ما برخورد مانند دخترى باكره و خوش منظر و گردن بلند به او گفتم آيا حاضر هستى يكى از ما تو را متعه كند، و از تو كام بگيرد؟گفت: در مقابل چه مىدهيد هر يك از ما همانجامهاى را كه داشتيم در برابرش پهن كرديم كنيز شروع كرد ما را براندازى كردن، رفيقم گفتبرد من نوتر از برد اين مرد است، برد من تازه و زيبا است، و برد او كهنه است، و كنيز گفتبرد اين هم عيبى ندارد، سرانجام به متعه من در آمد، و من از او كام گرفتم و او را با خود داشتم، ولى از مكه بيرون نشديم مگر آن كه رسول خدا(ص) متعه را تحريم كرد (18) .
و در همان كتاب است كه مالك و عبد الرزاق و ابن ابى شيبه و بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه از على بن ابى طالب(ع) روايت كردهاند كه گفت، رسول خدا(ص) در جنگ خيبر از متعه كردن زنان و از خوردن گوشت الاغهاى اهلى نهى كرد (19) .
و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و احمد و مسلم از سلمة بن اكوع روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(ص) در سال اوطاس سه روز متعه زنان را براى ما حلال كرد، و بعد از سه روز از آن نهى فرمود (20) .
و در شرح ج 5 ص 50 ابن العربى كه شرح صحيح ترمذى است، از اسماعيل از پدرش از زهرى روايت كرده كه گفت: سبره روايت كرد كه رسول خدا(ص) در حجة الوداع از متعه نهى كرد ابو داود بعد از آن كه اين حديث را نقل كرده، مىگويد: اين حديث را عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز از ربيع پسر سيره از پدرش نقل كرد، و در آن گفته است: اين جريان بعد از خارج شدن از احرام در حجة الوداع اتفاق افتاد، و تشريع متعه براى مدتى معلوم بود، ولى حسن گفته جريان در عمرة القضاء اتفاق افتاده است (21) .
و در همان كتاب ج 5 ص 50 از زهرى روايت كرده كه گفت: رسول خدا(ص) متعه را در جنگ تبوك جمع كرد (22) .
مؤلف قدس سره: روايات چنان كه ملاحظه مىفرمائيد در تشخيص تاريخ نهى رسول خدا(ص) از متعه اختلاف دارند، بعضى مىگويند قبل از هجرت بوده، و بعضى ديگر مىگويند: بعد از هجرت به وسيله آيات نكاح و طلاق و عده و ميراث نسخ شد، و يا به نهى خود رسول خدا(ص) در سال جنگ خيبر يا در زمان عمرة القضاء يا سال اوطاس يا سال فتح يا سال تبوك و يا بعد از حجة الوداع نسخ شده، و به همين جهتبعضىها اين روايات مختلف را حمل كردهاند به اينكه همهاش درست است، زيرا رسول خدا (ص) در همه اين سالها از متعه نهى كردهاند، و هر يك از روايات از نهى آن جناب در يك سال خبر مىدهد، و ليكن جلالت قدر بعضى از راويان چون على(ع) و جابر و ابن مسعود كه همواره با رسول خدا(ص) بودند و از كوچك و بزرگ سيره آن جناب با خبر بودند، اجازه نمىدهد كه ما بگوئيم نامبردگان از نهى آن جناب در ساير مواقف و ساير اوقات اطلاع نداشتهاند.
و در الدر المنثور است كه بيهقى از على روايت كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) از متعه نهى كرد، آن روزى هم كه جايز بود تنها براى كسانى جايز بود كه دسترسى به ازدواج نداشتند، ولى همين كه آيات نكاح و طلاق و عده و ميراث بين زن و شوهر نازل شد حكم متعه نسخ گرديد (23) .
و باز در همان كتاب است كه نحاس از على بن ابيطالب روايت كرده كه به ابن عباس گفت تو مردى گيج هستى يادت نيست كه رسول خدا(ص) از متعه نهى كرد. (24) و در همان كتاب است كه بيهقى از ابى ذر روايت كرده كه گفت متعه تنها براى سه روز براى اصحاب رسول خدا(ص) حلال شد، بعد از سه روز رسول خدا(ص) از آن نهى كرد (25) .
و در صحيح بخارى از ابى حمزه روايت كرده كه گفت: شخصى، از ابن عباس از متعه زنان سؤال كرد، ابن عباس گفت جايز است، آنگاه غلام آزاد شده او پرسيد: آيا اين جواز به خاطر آن است كه زن كم بوده، و مردان در سختى قرار داشتهاند، ابن عباس گفت: بله (26) .
و در الدر المنثور است كه بيهقى از عمر نقل كرده كه در خطبهاش گفت: چه مىشود به مردمى كه زنان را با عقد متعه نكاح مىكنند، با اينكه رسول خدا(ص) از آن نهى فرموده احدى كه مرتكب نكاح متعه شود را نزد من نياوريد مگر آنكه او را سنگسار مىكنيم (27) .
و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و احمد و مسلم از سيره روايت كردهاند كه گفت: من رسول خدا(ص) را ديدم كه در بين ركن كعبه و در آن ايستاده بود و مىفرمود: "يا ايها الناس"اين من بودم كه به شما اجازه دادم زنان را متعه كنيد، آگاه باشيد كه خداى تعالى آن را تا روز قيامتحرام كرده، هر كس زنى متعه دارد مدتش را ببخشد و رهايش كند، و از آنچه به آنان دادهايد چيزى پس نگيريد (28) .
و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه از حسن روايت كرده كه گفت: و الله متعه بيش از سه روز نبود، كه در آن سه روز رسول خدا(ص) آنرا تجويز كرد، نه قبل از آن سه روز متعهاى بود و نه بعد از آن (29) .
(بعضى از روايات كه دلالت دارد بر اينكه جمعى از صحابه و تابعين از
مفسرين، متعه را جايز مىدانستند) .
و در تفسير طبرى از مجاهد روايت كرده كه در تفسير آيه"فما استمتعتم به منهن" گفته: مقصود نكاح متعه است (30) .
و در همان كتاب از سدى نقل كرده كه در تفسير آيه نامبرده گفته اين آيه راجع به متعه است و آن اين است كه مردى زنى را به شرط مدتى معين نكاح كند همين كه آن مدت سر آمد ديگر حقى به آن زن ندارد و آن زن نيز به وى نامحرم است و بر آن زن لازم است رحم خود را استبرا كند - يعنى عده نگه دارد، تا معلوم شود از آن مرد حامله نيست، - نه آن مرد از زن ارث مىبرد و نه زن از مرد (31) .
و در دو كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم اين حديث را در الدر المنثور نيز روايت كرده - از عبد الرزاق، و ابن ابى شيبه، از ابن مسعود روايت كردهاند كه گفت:ما با رسول خدا(ص) در جنگ بوديم و زنان ما با ما نبودند عرضه داشتيم آيا مىتوانيم خود را خصى - اخته كنيم؟در پاسخ ما را از اين عمل نهى فرمود و به ما اجازه داد با زنان ازدواج موقت كنيم، در ازاء يك تكه لباس، عبد الله بن مسعود سپس اين آيه را قرائت كرد:"يا ايها الذين آمنوا لا تحرموا طيبات ما احل الله لكم"(اى كسانى كه ايمان آوردهايد طيباتى را كه خدا برايتان حلال كرده، بر خود حرام نكنيد) (32) .
و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه از نافع روايت كرده كه گفتشخصى از پسر عمر از مساله متعه پرسيد، او گفت: حرام استبه او گفته شد كه ابن عباس به متعه فتوا مىدهد گفت: پس چرا در زمان عمر جرات نكرد لب باز كند (33) .
و در الدر المنثور است كه ابن منذر و طبرانى و بيهقى از طريق سعيد بن جبير روايت كردهاند كه گفت: من به ابن عباس گفتم اين چه كارى بود كه كردى، سوارهها فتواى تو را به اطراف بردند، و منتشر كردند و شعرا در باره آن شعر سرودند، پرسيد چه گفتند؟در پاسخ اين شعر را برايش خواندم:اقول للشيخ لما طال مجلسهثيا صاح هل لك فى فتيا ابن عباس؟هل لك فى رخصة الاطراف آنسةثتكون مثواك حتى مصدر الناس؟ من به آن مرد محترم كه مجلسش طول كشيده و شاگردانش رفته بودند گفتم، با فتواى ابن عباس چطورى؟ميل دارى زنى صيغه كنى تا آلت تناسليت روى آزادى ببيند، و مونسى بيابد، تا مردم و شاگردانتبر مىگردند بستر گرم و نرمى داشته باشى؟كه البته منظور شاعر مسخره كردن ابن عباس و فتواى او بوده.
ابن عباس گفت: "انا لله و انا اليه راجعون"نه به خدا سوگند، من اينطور فتوا ندادم و منظورم از آن فتوا كه دادم چنين چيزى نبود، و من متعه را جز براى كسى كه مضطر شده حلال نكردهام، و از متعه جز آن مقدار كه خدا گوشت مرده و خون و گوشتخوك را حلال كرده حلال نكردهام (34) .
و در همان كتاب آمده كه ابن منذر از طريق عمار غلام آزاد شده شريد روايت آورده كه گفت: من از ابن عباس از متعه پرسيدم كه آيا اين عمل زنا است و يا نكاح؟گفت: نه سفاح است و نه نكاح، گفتم: پس چيست؟گفت: همان متعه است، هم چنانكه خداى تعالى نامش را متعه نهاده، گفتم آيا زن متعه، عده دارد؟جواب داده عده او حيض او است، گفتم آيا با شوهرش از يكديگر ارث مىبرند؟گفت: نه (35) .
و در همان كتاب است كه عبد الرزاق، و ابن منذر، از طريق عطا از ابن عباس روايت كرده كه گفتخدا به عمر رحم كند، متعه جز رحمتى از خداى تعالى نبود كه به امت محمد كرد، و اگر نهى عمر از متعه نمىبود جز شقىترين افراد كسى احتياج به زنا پيدا نمىكرد، آنگاه گفت اين متعه همان است كه در سوره نساء در بارهاش فرموده: "فما استمتعتم به منهن"يعنى تا مدت كذا و كذا و به مبلغ كذا و كذا، و بين چنين زن و شوهرى وراثت نيست، و اگر دلشان خواستبه رضايتيكديگر مدت را تمديد كنند مىتوانند، و اگر از هم جدا شدند، آن نيز كافى است و بين آن دو نكاحى نيست، عطا در آخر خبر داد كه از ابن عباس شنيده كه امروز هم متعه را حلال مىداند با اينكه عمر از آن نهى كرده است (36) .
و در تفسير طبرى - الدر المنثور اين حديث را از عبد الرزاق - و ابى داود آن را در كتاب ناسخ خود از حكم - روايت كردهاند، كه شخصى از وى پرسيد آيا اين آيه نسخ شده يا نه؟گفت: نه، و على گفت: كه اگر نهى عمر از متعه نبود احدى گرفتار زنا نمىشد مگر شقىترين افراد (37) .و در صحيح مسلم(ج 9 ص 183) از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت: ما در زمان رسول خدا(ص) و ابى بكر با يك مشتخرما و آرد متعه مىكرديم، تا آنكه عمر در جريان عمرو بن حريث از آن نهى كرد (38) .
مؤلف قدس سره: اين حديث از جامع الاصول تاليف ابن اثير و كتاب زاد المعاد تاليف ابن القيم و فتح البارى تاليف ابن حجر و كنز العمال - تاليف متقى هندى نقل شده (39) .
و در الدر المنثور است كه مالك و عبد الرزاق از عروة بن زبير روايت كرده كه گفت:خوله دختر حكيم وارد بر عمر بن خطاب شد، و گفت ربيعه پسر اميه زنى را متعه كرده، و آن زن از وى باردار شده، عمر از جاى خود حركت كرد و از شدت ناراحتى رداى خود را به زمين كشيد، در حالى كه مىگفت: اين همان متعه است، و تو اگر زودتر به من خبر داده بودى او را سنگسار مىكردم (40) .
و بيهقى در سنن كبرى نقل شده (42) . و از كنز العمال از سليمان بن يسار از ام عبد الله دختر ابى خيثمه نقل كرده كه گفت:مردى از شام به مدينه آمد، و در منزل ام عبد الله منزل كرد و به او گفت تجرد بر من سخت گرفته، در صدد برآى زنى را براى من متعه كن، تا از او تمتع ببرم، ام عبد الله مىگويد، من او را به زنى راهنمائى كردم، مرد شامى با او قرار بست، و چند نفر عادل را شاهد گرفت، و مدتى كه خدا خواستبا او بود، تا آنكه از مدينه خارج گشت، بعد از رفتنش عمر از جريان خبردار شد، مرا خواست و از من پرسيد آيا اين گزارشى كه به من رسيده حق است؟گفتم آرى: گفت:پس اين بار كه از شام آمد مرا خبر ده، وقتى مرد شامى آمد من به عمر اطلاع دادم، مامورى فرستاد - تا او را نزد وى بردند - ، عمر به او گفت چه چيز تو را وا داشتبه اينكه چنين كارى بكنى؟گفت: من در بودن رسول خدا(ص) متعه مىكردم و آن جناب تا زنده بود مرا از اين كار نهى نكرد، و بعد از درگذشت آن جناب در عهد ابى بكر نيز متعه مىكردم، او نيز مرا نهى نكرد، تا از دنيا رفت و در عهد خلافت تو نيز متعه مىكردم و تو نيز از اين عمل نهيى نكردى، عمر گفت: آگاه باش به آن كسى كه جانم به دست او است اگر با علم به نهى من اقدام به اين عمل كرده بودى تو را سنگسار مىكردم، آنگاه اضافه كرد روشن سازيد تا نكاح از سفاح مشخص شود يعنى نكاح دائم از سفاح - زنا - مشخص است، ولى متعه مشخص نيست (43) .
و در صحيح مسلم و مسند احمد از عطا روايتشده كه گفت: جابر بن عبد الله از سفر عمره مىآمد، ما به ديدنش رفتيم، مردم هر كسى چيزى مىپرسيد تا آنكه سخن به مساله متعه كشيده شد، جابر گفت: ما در عهد رسول خدا(ص) و در عهد ابى بكر و عمر متعه مىكرديم، و در عبارت احمد آمده، تا آنكه اواخر خلافت عمر رسيد (44) .
و از سنن بيهقى از نافع از عبد الله بن عمر روايتشده كه شخصى از او از مساله متعه زنان پرسيد، او گفتحرام است، آگاه باش كه عمر بن خطاب اگر كسى را به اين جرم مىگرفت او را با سنگ سنگسار مىكرد (45) .
و از مرآة الزمان ابن جوزى روايتشده كه گفته است: عمر بارها مىگفتبه خدا سوگند اگر مردى را بياورند كه متعه را حلال بداند او را سنگسار مىكنم (46) .
و در كتاب بداية المجتهد تاليف ابن رشد از جابر بن عبد الله روايت آمده كه گفته است: ما در عهد رسول خدا(ص) و ابى بكر و در نيمى از مدت خلافت عمر متعه مىكرديم بعد از آن عمر مردم را از متعه نهى كرد (47) .
و در اصابه است كه ابن الكلبى گفته: سلمة بن امية بن خلف جمحى، سلمى كنيز آزاد شده حكيم بن امية بن اوقص اسلمى را متعه كرد، و سلمى برايش فرزندى آورد، ولى او منكر فرزند خود شد جريان به گوش عمر رسيد، و او از عمل متعه نهى كرد (48) .
و از زاد المعاد از ايوب روايتشده كه گفت: عروه به ابن عباس گفت: آيا از خدا نمىترسى، كه حكم جواز در مورد متعه صادر مىكنى؟ابن عباس گفت: اى عروه كوچولو، برو از مادرت بپرس، عروه گفت اما ابو بكر و عمر متعه نمىكردند، ابن عباس گفت: به خدا سوگند من خيال نمىكنم دست از اين كارهايتان - منظور خليفهتراشى و امثال آن است - برداريد، تا آنكه خدا عذابتان كند، من دارم از رسول خدا(ص) براى شما حديث مىگويم، و شما رفتار ابى بكر و عمر را عليه من دليل مىآوريد؟!! (49) مؤلف قدس سره: مادر عروه اسما دختر ابى بكر بود، كه متعه زبير بن عوام شد، و عبد الله بن زبير از اين ازدواج به دنيا آمد.
و در محاضرات راغب آمده كه عبد الله بن زبير، عبد الله بن عباس را ملامت مىكرد كه تو چرا متعه را حلال مىدانى، او در پاسخ مىگفتبرو از مادرت بپرس، كه ازدواج تو با پدرم چگونه بود - چگونه مجمر عروسى تو و پدرم را دود كردند - عبد الله بن زبير از مادرش پرسيد او گفت من تو را جز در عقد متعه نزائيدم (50) .
و در صحيح مسلم از مسلم القرى روايت آورده كه گفت: من از ابن عباس مساله متعه را پرسيدم، گفت هيچ اشكالى ندارد، و عبد الله زبير از آن نهى مىكرد، ابن عباس براى تاييد فتواى خود مىگفت اين مادر عبد الله بن زبير زنده است، و دارد شهادت مىدهد بر اينكه رسول خدا(ص) متعه را اجازه داد، برويد از او بپرسيد، مسلم القرى مىگويد: ما به خانه او - يعنى مادر عبد الله زبير و دختر ابى بكر - رفتيم، و زنى تنومند و نابينا ديديم، در جواب ما گفت: رسول خدا(ص) عمل متعه را تجويز كرد (51) .
مؤلف قدس سره: شاهد اين حال و وضعى كه حكايتشده گواهى مىدهد بر اينكه سؤال مسلم القرى از متعه زنان بوده، نه متعه حج، روايات ديگر نيز اين روايت را همينطور تفسير كردهاند.
تحريم متعه به وسيله عمر بن خطاب
و در صحيح مسلم از ابى نضره روايتشده كه گفت: من نزد جابر بن عبد الله بودم، كه مردى ناشناس وارد شد، و گفت ابن عباس و ابن زبير بر سر مساله متعه زنان و متعه حج اختلاف دارند، جابر گفت ما اين دو متعه را در زمان رسول خدا(ص) انجام مىداديم، تا آنكه عمر ما را از آن نهى كرد، و ديگر انجام نمىدهيم (52) .
مؤلف قدس سره: به طورى كه نقل شده اين روايت را بيهقى (53) نيز در سنن خود آورده، و اين معنا در صحيح مسلم در سه جا به الفاظ و عباراتى مختلف آمده، در بعضى از آنها آمده كه جابر گفت.همين كه عمر زمام خلافت را به دست گرفت، گفت: خداى تعالى براى پيغمبرش هر چه را خواست و به هر مقدار كه خواستحلال كرد، ولى من حكم مىكنم به اينكه ديگر حج تمتع نكنيد، و بين عمره و حج از احرام در نياييد، بلكه حج و عمره را تمام كنيد، آنطور كه خداى تعالى دستور داده، و از نكاح اين زنان - لابد منظورش زنانى است كه متعه مىشدند - دستبرداريد احدى از شما را به اين جرم كه زنى را به مدت نكاح كرده نزد من نياورند، مگر آنكه سنگسارش كنم.
اين معنا را بيهقى در سنن خود (54) ، و جصاص در احكام القرآن خود (55) ، و متقى هندى در كنز العمالش (56) ، و سيوطى در الدر المنثور خود (57) ، و رازى در تفسيرش (58) ، و طيالسى در مسندش (59) روايت كردهاند.
و در تفسير قرطبى از عمر نقل كرده كه در خطبهاش گفت: "متعتان كانتا على عهد رسول الله ع و انا انهى عنهما و اعاقب عليهما متعة الحج و متعة النساء"، (دو متعه در زمان رسول خدا"ص"بود، و من شما را از آن دو نهى مىكنم، و بر ارتكابش عقوبت مىكنم، متعه حج و متعه زنان) (60) .
مؤلف قدس سره: و اين خطبه از منقولاتى است كه همه اهل نقل آن را قبول دارند، و آن را به طور ارسال مسلم نقل مىكنند، و در اصل صدور آن احدى از شيعه و سنى ترديد نكرده، همچنان كه تفسير رازى، و تفسير البيان و التبيين و زاد المعاد، و احكام القرآن، و طبرى، و ابن عساكر، و ديگران به اين معنا اعتراف كردهاند.
و از كتاب مستبين تاليف طبرى از عمر حكايتشده كه گفت: سه چيز در عهد رسول خدا(ص) بود و من محرم - حرام كننده - آنهايم، و بر آنها عقوبت مىكنم 1 - متعه حج 2 - متعه زنان 3 - گفتن حى على خير العمل در اذان (61) .
و در تاريخ طبرى (62) از عمران بن سواده روايت كرده كه گفت: من نماز صبح را با عمر خواندم هنگام قرائتسبحان الله را خواند با يك سوره آنگاه از قبله رو برگردانيد، و من با او برخاستم به من گفت: آيا كارى دارى؟گفتم: بله، حاجتى دارم گفت: پس دنبالم بيا، مىگويد: من دنبالش رفتم وقتى داخل خانه شد از درون خانه اجازه ورودم داد، داخل شدم ناگهان ديدم عمر بر سر تختى نشسته كه روپوشى بر آن نيست، گفتم از در خير خواهى نصيحتى به تو دارم، در پاسخ گفت صبح و شام مرحبا به خير خواه، گفتم: امت تو چهار عيب از تو مىگيرند، مىگويد وقتى اين را شنيد چانه خود را روى نوك چوبدستيش گذاشت، و نوك ديگر چوب را روى رانش قرار داد، و سپس گفت: بگو(ببينم آن چهار عيب چيست) ، گفتم مىگويند تو عمره را در ماههاى جحرام كردهاى، با اينكه نه رسول خدا(ص) آنرا تحريم كرده بود و نه ابو بكر، و چنين عمرهاى حلال است؟گفت چگونه حلال استبا اينكه اگر در ماههاى حج عمره به جاى آوردند آنرا مجزا از حجخود مىپندارند، - و ديگر حج واجب را انجام نمىدهند، و مكه در ايام حج مانند پوست تخم مرغى كه جوجهاش در آمده باشد خالى از زوار مىشود، با اينكه حجبهائى است از بهاء الله و من درست فهميدهام.
گفتم و مىگويند كه تو متعه زنان را حرام كردهاى، با اينكه خداى تعالى آن را حلال كرده بود، و ما با يك مشت - پول و يا خرما و يا چيز ديگر - از زنان بهرهمند مىشديم، و بعد از چند روز هم جدا مىشديم - خلاصه نه از نظر هزينه ازدواج در مضيقه بوديم، و نه از نظر پاى بندى به آن - عمر در جواب گفت رسول خدا(ص) متعه را در زمانى حلال كرد كه ضرورت در كار بود - ، مردم دسترسى به زن دائم نداشتند - ولى امروز مردم در وسعت قرار گرفتهاند، و آن روز هم كسى از مسلمانان به اين حكم عمل نكرد من كسى را سراغ ندارم كه آن روز و يا حتى اين روزها به اين حكم عمل كرده باشد، تازه امروز هم مىتوانند با يك مشت - از چه و چه - از زنان بهره بگيرند، و بعد از سه روز هم از او جدا شوند اما با عقد دائمى و طلاق، پس راى من درست است.
مىگويد: به او گفتم تو كنيز حامله مردم را به محضى كه وضع حمل كند آزاد مىسازى، بدون اينكه صاحب كنيز آن را آزاد كند، - با اينكه به حكم"لا عتق الا فى ملك"، تنها مالك مىتواند برده خود را آزاد كند - ، در پاسخ گفت من به طفيل حرمتى كه مولود دارد و آزاد است مادرش را هم حرمت دادم، و من جز خير اراده نكردهام، و اگر خلاف شرع باشد استغفار مىكنم.
گفتم شكايت ديگرى كه از تو دارند اين است كه تو رعيت را از خود رم مىدهى و طرد مىكنى، و با خشونت راه مىبرى - در اينجا عمران مىگويد: چوب دستى را از روى رانش برداشت، و دست ديگر خود را تا به آخر آن كشيد، و از در افتخار كه رسم عرب است گفت من كسى هستم كه در جنگ قرقرة الكدر در رديف رسول خدا(ص) سوار بر شتر بودم، پس به خدا سوگند من خلاف سيره او عمل نمىكنم، چيزى كه هست در برابر مردم قيافه مىگيرم، كه از من حساب ببرند، و گرنه چون شبانى هستم كه شتر را رها مىكنم تا خوب سير شود و كاملا سيراب گردد و منحرفشان را به راه بر مىگردانم، و متجاوز را به جاى خود مىنشانم، و به قدر طاقتم ادب مىكنم و به قدر طاقتم پيش مىرانم، زياد داد و فرياد مىكنم، ولى كمتر مىزنم، عصايم را بلند مىكنم ولى با دست مىزنم و اگر غير اين كنم رمه را رها كردهام، و رعيت را مهمل گذاشتهام، وقتى اين گفتگو به گوش معاويه رسيد گفتبه خدا سوگند او داناى به حال رعيتبود.
بررسى و نقد رواياتى كه از طريق اهل سنت در باره متعه نقل شده است
مؤلف قدس سره: اين روايت را ابن ابى الحديد (63) در شرح نهج البلاغه از ابن قتيبه نقل كرده.اين بود عدهاى از رواياتى كه در مساله متعه زنان وارد شده، و اهل بحث و نظر اگر در مضامين آنها دقت كنند خواهند ديد كه همه آنها با هم معارضه دارند، در حقيقتخود روايات خود را باطل مىسازند، و اهل بحث در مضامين آنها به هيچ حاصلى دست نمىيابد، تنها چيزى كه همه در آن اتفاق دارند، اين است كه عمر بن خطاب در ايام خلافتش متعه زنان را حرام كرد، و از آن نهى كرد، و انگيزهاش بر اين كار ماجرائى بود كه در داستانهاى عمرو بن حريث، و ربيعة بن خلف جمحى ديد، و گرنه داستان نسخ شدن اين حكم خدا به آياتى كه ديديد، و يا سنت، هيچيك دليل نيست، و چنانچه توجه فرموديد سخن بيهودهاى بيش نبود، براى اينكه گفتيم روايات در همه مضامينش متعارض است، و يكديگر را باطل مىسازند، تنها اين معنا را به دست مىدهند كه عمر حكم خداى را تغيير داده، از متعه نهى كرد، و نهى خود را اجرا هم نمود، و حد سنگسار براى مرتكبش معين كرد اين اولا.و ثانيا همه روايات اتفاق دارند در اينكه متعه سنتى بوده كه در عهد رسول خدا(ص) و به تجويز آن جناب تا حدودى عملى مىشده، حال يا اسلام آن را تاسيس كرده، و يا حداقل از سابق معمول بوده، و اسلام امضايش كرده، و در بين صحابه آن جناب كسانى به اين سنت عمل مىكردهاند، كه در حقشان احتمال زنا داده نمىشود، مانند جابر بن عبد الله، و عبد الله بن مسعود، و زبير بن عوام، و اسماء دختر ابى بكر كه از طريق متعه، عبد الله بن زبير را زاييده است.
و ثالثا در صحابه و تابعين كسانى بودند كه آن را مباح مىدانستند، مانند ابن مسعود، و جابر و عمرو بن حريث، و غير ايشان، و از تابعين مجاهد و سدى و سعيد بن جبير و ديگران.
و اين اختلاف فاحشى كه در بين روايات هست، باعثشده كه علماى اسلام علاوه بر اختلافى كه در اصل جواز و يا حرمت متعه كردهاند، اختلافى هم در نحوه حرمت و كيفيت منع از آن به راه بيندازند، و اقوال عجيب و غريبى كه شايد به پانزده قول برسد داشته باشند.
و اين مساله از جهات متعددى مورد بحث است، كه از ميان همه آنها تنها پرداختن به بعضى از آن جهات براى ما مهم است، و به فن تفسير ارتباط دارد.
توضيح اين كه در مساله متعه يك بحث از نظر كلامى مىشود، در اينكه آيا عمر بن خطاب و يا هر كس ديگرى كه سرپرستى امت اسلام را به عهده بگيرد حق دارد حلال خدا را حرام كند يا خير، و اين بحث در بين دو طايفه شيعه و سنى جريان دارد، - كه شيعه معتقد است او چنين حقى نداشته، و سنىها خلاف اين را معتقدند.
و يك بحثى ديگر از نظر فقه مىشود، كه اصولا عمل متعه عمل حلالى استيا عملى ستحرام؟و يك بحث ديگر از نظر تفسير مىشود، و آن اين است كه از آيه شريفه"فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن..."، چه استفاده مىشود، آيا مفاد آن تشريع نكاح متعه است و يا امضاى سنتى است كه از پيش بوده، و بعد از آنكه معلوم شد در مقام تشريع است آيا اين آيه به وسيله آيات ديگر نظير آيه مؤمنون و آيات نكاح و تحريم و طلاق وعده و ميراث نسخ شده استيا خير؟باز بعد از فراغ از اين كه به وسيله هيچ يك از اين آيات نسخ نشده، بحث مىشود در روايتى كه به وسيله سنت نبويه(يعنى كلام خود رسول خدا ص) نسخ شده يا نه؟و از اين قبيل مسائلى كه ارتباط با فن تفسير دارد.
و اين قسم بحثيعنى بحث قسم سوم را ما در اين كتاب تعقيب مىكنيم، در سابق خلاصه بحث را از نظر خواننده گذرانديم، در اينجا براى توضيح بيشتر نظر خود را متوجه سخنانى مىسازيم كه ديگران عليه آنچه ما گفتيم در باره دلالت آيه بر مساله نكاح متعه و باب كردن آن دارند.
گفتههاى يكى از مخالفين در رد جواز متعه و پاسخ به او
بعضى از مخالفين ما بعد از اصرار بر اينكه آيه در مقام اين است كه بفرمايد مهريه زنان دائم را بدهيد، گفته است: ولى شيعه معتقد است كه منظور اين آيه نكاح متعه است، و نكاح متعه عبارت از اين است كه زنى را براى مدتى معين مثلا يك روز يا يك هفته و يا يك ماه به نكاح خود در آورى، و استدلال كردهاند به قرائتى كه از ابى و ابن مسعود و ابن عباس(رض) نقل شده، و اين قرائت در بين ساير قرائتها شاذ و غير مقبول است، و نيز استدلال كردهاند به اخبار و داستانهائى كه در متعه هست.
آنگاه گفته اما آن قرائت همانطور كه گفتيم شاذ و غير مقبول است، و قرآن بودنش ثابت نيست، در سابق نيز گفتيم رواياتى كه اين معنا و اين قرائت را مىرسانند هر چند كه صحيح باشند خبر واحدند، و استفادهاى كه راويان از آيه كردهاند چيز زائدى است، كه از فهم خود اضافه كردهاند، نه اينكه لفظ آيه بر آن دلالت كند، و فهم هر كسى براى خودش اعتبار دارد، صحابه هم فهمشان براى كسى حجت دينى نيست، مخصوصا در جاهائى كه نظم و اسلوب كلام مساعد با آن معنا نباشد، نظير همين مساله چون كسى كه با تمتع نكاح مىكند منظورش اين نيست كه از زنا فرار كند، و به احصان پناهنده شود بلكه قصد اصلى و اوليش همان زنا است، و اگر در متعه براى مرد نوعى احصان و پاكدامنى هست، و نمىگذارد در آن ايام مرتكب زنا شود، براى زن هيچ احصانى نيست، او همان كارى را مىكند كه زن زناكار مىكند، يعنى هر چند روزى خود را اجير مردها مىكند، همچنان كه گفتهاند:"كرة حذفتبصوالجةثفتلقاها رجل رجل"(تو پى كه براى بازى كردن چوگان نمىخواهد، و مانند توپ بسكتبال دستبه دست مىگردد) مؤلف قدس سره: اما اينكه گفت: به قرائت ابن مسعود و غيره استدلال كردهاند، جوابش اين است كه هر كسى به كلام شيعه در اين باب مراجعه كند خواهد ديد كه شيعه به قرائت نامبرده به عنوان يك دليل معتبر و قاطع استدلال نكرده، و چگونه چنين چيزى ممكن است، با اينكه شيعه قرائتهاى شاذ را حجت نمىداند، حتى آن قرائتهائى را كه از امامان خود شيعه نقل شده، آنوقت چگونه ممكن استبه قرائتى تمسك كند كه نه خودش آن را حجت مىداند، و نه خصمش، و اين سخنى استخندهآور.
بلكه تنها استدلالى كه شيعه كرده استدلال به قول صحابهاى است، كه آيه را چنين قرائت كردهاند، نه به قرائتشان بلكه به قولشان، و اينكه اين صحابه از آيه چنين معنائى را فهميدهاند، حال شما مىخواهيد نام اين را قرائت اصطلاحى بگذاريد و مىخواهيد نگذاريد، بلكه آن را تفسير بناميد، و اين استدلال از دو جهتبه نفع شيعه است، اول اينكه عدهاى از صحابه نظرشان همين است كه شيعه مىگويد، و به طورى كه گفته شده اين عده جمع بسيار زيادى از اصحاب رسول خدا(ص) و تابعينند، و هر كس بخواهد مىتواند سخنان آنان را در مظانش پيدا كند.
و دوم اينكه آيه شريفه دليل بر فتواى شيعه است، به همين دليل كه صحابه نامبرده اينطور قرائت كردهاند، و حتى آنهائى هم كه متعه را فعلا مشروع نمىدانند آيه را راجع به متعه مىدانند، و ليكن ادعا مىكنند كه نسخ شده، پس در دلالتش بر متعه حرفى ندارند، و گرنه معنا ندارد كه حكم به نسخ آن كنند، و يا در اين باب كلامى را از ديگران روايت كنند، و اين روايات بسيار زياد است، كه عدهاى از آنها را در سابق نقل كرديم، پس شيعه از روايات نسخ هم همان را استفاده مىكند، كه از قرائتشاذ نامبرده استفاده مىكند، هر چند كه قائل به حجيت قرائتشاذه نباشد، همچنان كه خودش قائل به نسخ نيز نمىباشد، و تنها از همه آن روايات اين معنا را استفاده مىكند، كه تمامى آن قاريان و اين راويان مسلم داشتهاند كه آيه شريفه مربوط به نكاح متعه است.
و اما اينكه گفت: (مخصوصا در جائى كه نظم و اسلوب كلام مساعد با آن معنا نباشد نظير همين مساله) ، از گفتارش بر مىآيد كه وى سفاح را عبارت دانسته از صرف ريختن منى در رحم زن، - و خلاصه كلمه(سفاح) را به معناى لغوى ماده آن(س - ف - ح) معنا كرده، و آنگاه آنرا امرى منوط به قصد و نيت قرار داده - مانند نماز كه با نيت ادا و قضا، و با نيت، ظهر و عصر مىشود، آنگاه نتيجه گرفته پس اگر ازدواج موقت و ريختن منى در رحم زن صرفا به منظور قضاى شهوت باشد سفاح است نه نكاح، و غفلت ورزيده از اينكه اصل لغت در نكاح هم همينطور است، يعنى كلمه نكاح و يا بگو(ماده - ن - ك - ح) در زبان عرب به معناى عمل جنسى است، چه حلال و چه حرام، زهرى مىگويد: (اصل نكاح در زبان عرب به معناى وطى است) پس بنا به گفته او بايد نكاح نيز سفاح باشد، آن وقت ديگر سفاح چيزى در مقابل نكاح نخواهد بود - در حالى كه در قرآن و احاديث اين دو كلمه مقابل همند، يكى به معناى ازدواج حلال، و ديگرى به معناى جفتگيرى حرام است.
علاوه بر اينكه لازمه قصدى بودن اين عمل، و اينكه اگر كسى صرفا به قصد ريختن منى خود ازدواج موقت كند آن ازدواج زنا و سفاح مىشود، اين است كه اگر كسى به چنين قصدى ازدواج دائم نيز بكند ازدواجش زنا و سفاح خواهد بود و آيا هيچ مسلمانى حاضر هست چنين فتوائى بدهد؟.
حال اگر بگويد بين ازدواج موقت و ازدواج دائم فرق هست، و آن اين است كه نكاح دائم طبعا براى اين درستشده كه مرد و زن ناموسشان و عفتشان را حفظ نموده، و با هم خوابگى، نسلى از خود توليد كنند، و خانه و دودمانى تشكيل دهند، ولى در ازدواج موقت چنين اهدافى در كار نيست.در پاسخ مىگوئيم اين سخن بجز لجبازى هيچ معنائى ندارد، براى اينكه هر فائدهاى كه بر نكاح دائم مترتب مىشود، بر موقت آن نيز مترتب مىشود، اگر در آن عفت و ناموس حفظ مىشود، در اين نيز مىشود، اگر به وسيله آن از زنا و اختلاط نطفهها جلوگيرى مىشود در اين نيز مىشود، اگر در آن بستر، نسل پديد مىآيد در اين نيز مىآيد، اگر در آن تشكيل خانواده مىشود، در اين نيز مىشود، تنها تفاوتى كه در اين دو هست، بلكه مزيتى كه در نكاح موقت هست آسانى آن است، و تشريع آن در حقيقت تخفيفى به حال امت است، كسانى كه قدرت ندارند ازدواج دائم كنند، زيرا خانه ندارند، و در آمدى كه بتواند كفاف نفقه همسر را بدهد، ندارند، و يا غريب هستند و يا موانع مختلف ديگرى در كارشان هست، مىتوانند با ازدواج موقت، خود را از خطر زنا و ساير تبعات آن، نجات دهند.
و همچنين هر اثرى كه بر نكاح موقت مترتب مىشود و اين دانشمند آن را ملاك سفاح بودن قرار داده بر نكاح دائم نيز مترتب مىشود، نظير قصد شهوت، و ريختن آب منى در رحم يك زن، - و امثال آن - چون همه اينها در نكاح دائم جايز است، و اگر كسى بگويد: نكاح دائم، بالطبع براى اين درستشده كه وسيله تشكيل خاندان و توليد مثل و امثال آن باشد و نكاح موقت صرفا براى آن به مضارى كه گفته شد درستشده، - صرفنظر از اينكه مضار بودن آن آثار را قبول نداريم - اين ادعا ادعايى است كه فسادش بر همه روشن است.
و اگر بگويد: نكاح متعه از آنجا كه سفاح هست زنا در مقابل نكاح است، در پاسخش مىگوئيم سفاح به آن معنائى كه تو تفسيرش كردهاى يعنى - ريختن آب منى در رحم - اعم از زنا است، و هر ريختنى زنا نيست و اگر چنين باشد بايد نكاح دائم هم زنا باشد، آنهم نكاحى كه منظور از آن ريختن آب منى باشد - و اتفاقا بيشتر ازدواجهاى دائم در جوانان به همين منظور انجام مىشود.
و اما اينكه گفت: (و اگر در متعه براى مرد نوعى احصان و پاكدامنى هست، و نمىگذارد در آن ايام مرتكب زنا شود، براى زن هيچ احصانى نيست) از آن حرفهاى عجيب و غريب است، و دل ما مىخواست اين آقا مىبود، و از او مىپرسيديم: چه تفاوتى بين مرد و زن در اين بابت هست، كه باعثشده مرد متمتع بتواند با گرفتن متعه پاكدامنى خود را حفظ نموده، خويشتن را از خطر زنا نگه بدارد، ولى زن چنين قصدى نتواند بكند، شما را به خدا اين سخن را جز گزافهگوئى چيز ديگرى مىتوان ناميد؟.
و اما آن شعرى كه انشا كرد در پاسخش مىگوئيم: بحث ما يك بحثحقيقى و به منظور پى بردن به حقيقتى از حقايق دينى است، كه آثار بسيار مهمى در زندگى دنيا و آخرت بشر بر آن مترتب مىشود، بحثى است كه نبايد آن را سرسرى گرفت، حال چه اينكه نكاح متعه حرام باشد و چه حلال، در چنين بحثى چه جاى استشهاد به شعر است، كه پايه و اساس آن خيالبافى است، آرى در منطق شعر، باطل شناخته شدهتر از حق، و گمراهى معروفتر از هدايت است، حالا هم كه به شعر استشهاد كرد چرا در ذيل روايات گذشته و مخصوصا در ذيل كلام عمر انشا نكرد، كه بنا به روايت طبرى كه گذشت گفتحالا هر كس مىخواهد برود و به يك مشت(گندم و...) ازدواج كند، و بعد از سه روز هم طلاق بدهد.
و آيا منظورش از طعنه چه كسى مىتواند باشد، و آيا هدفى جز خدا و رسولش كه متعه را يا ابتداء و يا به طور امضا تشريع كردند كس ديگرى است؟نه، چون در زمان رسول خدا (ص) مسلمانان در مرئى و مسمع آن جناب متعه مىكردند، و در اين هيچ شكى نيست.
ضرورتها و موجبات جواز متعه در آغاز، در زمان عمر و پس از او تا زم
ان حاضر وجود داشته است
حال اگر اين شخص - به اصطلاح دانشمند - بگويد رسول خدا(ص) اگر متعه را اجازه داد به خاطر ضرورتى بوده كه بر جو آن روز حاكم بوده، و آن تهى دستى عامه مسلمين از يكسو، و مسافرتهاى پى در پى براى جنگ از سوى ديگر بود - در روايات هم اشارهاى به اين ضرورت بود.
در پاسخ مىگوئيم اولا با فرض اينكه متعه در اول اسلام بين مردم معمول بوده، و به نام نكاح متعه، و يا بگو نكاح استمتاع شهرت داشته، ديگر نمىتوان از اعتراف به دلالت آيه بطور مطلق بر جو از آن طفره رفت، از سوى ديگر هيچ يك از آيات و روايات هم دلالتبر نسخ نداشت، و چنين صلاحيتى در آنها نبود، پس اگر با اين حال كسى بگويد حكم جواز متعه بر داشته شده، در دلالت آيه بدون دليل تاويل كرده، گيرم كه حكم اباحه متعه به دليل آيه نبوده، بلكه رسول خدا(ص) به خاطر مصلحتى كه ضرورت آنرا به وجود آورده بود متعه را حلال كرد، مىپرسيم آيا اين ضرورت كه در زمان رسول خدا(ص) باعث چنين حكمى شد، در آنروز شديدتر بوده، يا در زمان خلفا كه اسلام رو به گسترش نهاده بود، و لشگريان در مشارق و مغارب زمين پراكنده شدند، آنهم نه يكنفر و ده نفر، بلكه در هر ناحيهاى هزاران نفر اطراق كرده بودند؟.
و چه فرقى مىتواند باشد بين اوائل خلافت عمر و اواخر آن، كه در اوايل خلافت عمر آن ضرورت بوده، ولى در اواخرش برطرف شده؟اگر فقر بوده، اگر جنگ بوده، اگر ربتبوده، و اگر هر عامل ديگرى بوده در اواخر حكومتش نيز بوده، چطور شد ضرورتى كه بهانه شما است در عهد رسول خدا(ص) و خلافت ابى بكر و اوائل خلافت عمر و در اواخر حكومت عمر بر طرف شد؟.
آيا آن ضرورت كه باعث مشروعيت متعه شد امروز در جو اسلام حاضر شديدتر و عظيمتر است، يا در عهد رسول خدا(ص) و ابى بكر و نيمه اول از عهد عمر؟با اينكه فقر و لاكتسايه شوم خود را بر همه بلاد مسلمين گسترده، و حكومتهاى استعمارگر و مرتجعين از حكومتهاى اسلامى، كه ايادى استعمارگران و فراعنه سرزمينهاى مسلمان نشين هستند خون مسلمانان را مكيده از منابع مالى آنان هيچ رطب و يا بسى را به جاى نگذاشتهاند؟.
و از سوى ديگر - همانها كه منابع مالى مسلمانان را به يغما مىبردند براى خواب كردن مسلمين شهوات را در همه مظاهر آن از راديو و تلويزيون و روزنامه و سينما و غيره ترويج مىكنند؟ - و در بهترين شكلى كه تصور شود آن را زينت مىدهند؟و با رساترين دعوتها مسلمانان را به ارتكاب آن دعوت مىكنند؟و اين بلاى خانمان سوز روز به روز شديدتر و در بلاد و نفوس گستردهتر مىشود تا به جائى كه سواد اعظم بشرى و نفوس به درد خور اجتماع، يعنى دانشجويان و ارتشيان و كارگران كارخانجات كه معمولا جوانهاى جامعهاند را طعمه خود ساخته؟.
و جاى شك براى احدى نمانده كه آن ضرورتى كه جوانان را اينطور به سوى منجلاب فحشا و زنا و لواط و هر داعى شهواتى ديگر مىكشاند، عمدهاش عجز از تهيه هزينه زندگى و اشتغال به كارهاى موقت است، كه نمىگذارد در محل كار منزل تهيه كند، تا بتواند نكاح دائم كند، يا مشغول تحصيل علم در غربت است، و يا كارمندى است كه به طور موقت در يك محلى زندگى مىكند، حال چه شده كه اين ضرورتها در صدر اسلام - با اينكه كمتر و در مقايسه با امروز قابلتحملتر بوده، - باعثحليت نكاح متعه شد، ولى امروز كه بلا خانمانسوزتر، و فتنه عظيمتر است مجوز نباشد.
مفسر نامبرده سپس مىگويد متعه با آنچه در قرآن كريم مقرر شده منافات دارد، و حاصل گفتارش اين است كه آيات سوره مؤمنون كه مىفرمايد: "و الذين هم لفروجهم حافظون..."حليت از زنان را منحصر در همسران ساخته، و متعه همسر و زوجه نيست، پس همين آيات مانع از حلال بودن متعه است، اين اولا و ثانيا مانع از اين است كه جمله"فما استمتعتم به منهن"شامل متعه بشود، در پاسخش از او مىپرسيم بالاخره مىخواهى چه بگوئى؟اگر مىگوئى آيات مؤمنون متعهاى را كه قبلا حلال بوده - و در آن هيچ شكى نيست - تحريم مىكند اشكال مكى بودن آيات سوره مؤمنون را چه مىكنى؟.
و در پاسخ از اين سؤال كه بعد از هجرت در مدينه نيز متعه حلال بوده و فى الجمله مورد عمل قرار مىگرفته چه جواب مىدهى، آيا رسول خدا(ص) در مدينه حلال كرده است چيزى را كه خداى تعالى قبلا در مكه تحريمش كرده بود؟كه نمىتوانى چنين پاسخى بدهى، براى اينكه حجيت كلام رسول خدا(ص) تا اين حد كه احكام قرآن را تغيير دهد مناقض با خود قرآنى است كه كلام او را حجت كرده.
و يا جواب مىدهى كه تجويز رسول خدا(ص) در مدينه، آيات سوره مؤمنون را كه در مكه نازل شده بود نسخ كرد؟و بعد از نسخ رسول خدا(ص) دو باره قرآن و يا رسول خدا(ص) از آن جلوگيرى نمود؟و در نتيجه آيات سوره مؤمنون بعد از مردن و منسوخ شدن دو باره زنده شد؟كه چنين چيزى را نه كسى گفته و نه مىتوان گفت.
و همين خود بهترين شاهد استبر اينكه زن متعه نيز زوجه و همسر آدمى است، و عقد متعه هم عقد نكاح است، و آيات مورد بحث دلالت مىكند بر اينكه متمتع نيز تزويج و زن خواهى است، و گرنه لازم مىآيد كه آيات سوره مؤمنون با تجويز رسول خدا(ص) نسخ شده باشد، پس آيات سوره مؤمنون نيز دليل بر جواز تمتع است، نه دليل بر حرمت آن، زيرا تمتع نيز نوعى تزويج و متعه نيز نوعى زوجه است.
و به بيانى ديگر آيات سوره مؤمنون و سوره معارج كه مىفرمايد: "و الذين هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم..."قوىترين دلالت را بر حليت متعه دارد، و دلالتش بر اين حليت قوىتر از ساير آيات است، چون علماى اسلام همگى اتفاق دارند بر اينكه اين آيات محكم است، و نسخ نشده و در مكه هم نازل شده و اين به حسب نقل از ضروريات است كه رسول خدا(ص) متعه را جايز دانسته، و اگر زن متعه زوجه نبود به طور قطع و وضوح تجويز رسول خدا(ص) ، نسخ اين آيات بود، و با علم و اتفاق علما بر اينكه اين آيات نسخ نشده نتيجه مىگيريم پس تمتع هم زوجيت مشروع است، و وقتى دلالت آيات مؤمنون و معارج بر تشريع متعه تمام شد، هر حديثى كه ادعا شود كه اين حديث نهى رسول خدا (ص) است از متعه، آن حديث هم فاسد خواهد بود، براى اينكه مخالف با قرآن و مستلزم نسخ قرآن است، و ما ماموريم حديثى را كه مخالف قرآن باشد به ديوار بكوبيم، و نسخ نشدن آيات، مورد اتفاق علماى اسلام است.
و بهر حال پس زن متمتع بها، بر خلاف گفته اين مفسر زوجه آدمى است و عقد متعه هم مصداقى از عقد نكاح است، - در نتيجه هر آيهاى كه نكاح را حلال بداند شامل متعه نيز مىشود - ، و براى خواننده همين دليل كافى است كه در همه رواياتى كه اخيرا از نظرش گذشت در لسان صحابه و تابعين، از متعه به عبارت نكاح تعبير كرده بودند، حتى در لسان شخص عمر بن خطاب، و حتى در همان رواياتى كه نهى او را از متعه حكايت مىكرد، مانند روايتبيهقى كه خطبه عمر را نقل مىكرد، و روايت مسلم از ابى نضره متعه را نكاح ناميد، و گفت: (و از نكاح اين زنان دستبرداريد) ، حتى در روايت كنز العمال از سليمان بن يسار هم كه لفظ نكاح آمده ولى صريح در ادعاى ما نيست، اگر دقتشود معلوم مىشود در آن نيز كلمه نكاح را در متعه استعمال كرده، و متعه را نوعى نكاح دانسته، چون مىگويد: روشن سازيد تا نكاح از سفاح مشخص شود يعنى نكاح دائم از سفاح - زنا - مشخص است، همين را انجام دهيد، و اما متعه مشخص نيست پس از متعه كردن خوددارى كنيد دليل بر اين معنا جمله:(بينوا) روشن سازيد - است.
و سخن كوتاه اينكه نكاح بودن متعه و زوجه بودن زن متعه شده در عرف قرآن و لسان مسلمين صدر اول(از صحابه و تابعين) جاى هيچ ترديد نيست، و اگر بعد از عصر اول به تدريج لفظ نكاح و تزويج - متعين در نكاح دائم شده، به خاطر نهى عمر از متعه و منسوخ شدن اين سنت در بين مردم بوده، در نتيجه در همه اين ادوار تاريخ دو كلمه نامبرده جز عقد دائم مصداقى نداشتهاند، و قهرا كار به جائى رسيده كه مانند ساير حقايق متشرعه هر جا اين دو لفظ استعمال مىشود عقد دائم به ذهن متبادر مىشود.
از همين جا روشن مىشود كه گفتار ديگرش تا چه حد ساقط و بىاعتبار است، او مىگويد(از خود شيعه نقل شده كه احكام زوجيت و لوازم آن را بر متعه مترتب نمىكنند) .
از ايشان مىپرسيم منظورت از زوجيت چيست؟اگر زوجيت در عرف قرآن است كه شيعه همه احكام زوجيت را بدون استثنا بر زوجيت موقتبار مىكند، و اگر منظورت زوجيت در عرف متشرعه است همانطور كه قبلا گفتيم البته شيعه احكام زوجيت را بر آن بار نمىكند، و محذورى هم ندارد، - يعنى ارث بين زن و شوهر و حق همخوابگى در چهار ماه يكبار و وجوب نفقه و غيره را در متعه جارى نمىكند.
و اما اينكه گفته است، و اين خود قطعى است از شيعه به اينكه جمله: "محصنين غير مسافحين"شامل آن كسى نمىشود كه با داشتن متعه، زنا مىكند، و او را سنگسار نمىكنند، و همين خود تناقض گوئى از شيعه است.
جوابش اين است كه ما در تفسير جمله نامبرده در سابق گفتيم ظاهر اين جمله بدان جهت كه شامل ملك يمين نيز مىشود، اين است كه مراد از احصان، احصان عفت است نه احصان ازدواج، و به فرضى كه مراد از آن احصان ازدواج باشد آيه شامل نكاح متعه نيز مىشود، و اگر مردى را كه با داشتن زن متعه زنا مىكند سنگسار نمىكنند، از اين بابت نيست كه چنين مردى زوجه ندارد، بلكه از اين بابت است كه دليلى از ناحيه سنتحكم سنگسار را بيان كرده و يا تخصيص زده، مانند ساير احكام زوجيتيعنى ميراث و نفقه و طلاق و حرمتبيش از چهار داشتن، علاوه بر اينكه حكم سنگسار اصلا قرآنى نيست، و دليلش تنها سنت است.
توضيح اينكه آيات احكام اگر بگوئيم در مقام اهمال و كلىگويى است، چون مىخواهد اصل تشريع را بيان كند، نه خصوصيات و شرايط آن را، در اين صورت قيودى كه از ناحيه سنتبراى آن احكام مىرسد صرفا جنبه بيان و شرح را دارد، نه تخصيص و تقييد، و اگر بگوئيم عموميت و اطلاق دارند آنگاه قيودى كه از ناحيه سنتبراى آن احكام مىرسد نسبتبه كليات احكام مخصص، و نسبتبه اطلاقات آن مقيد است، و چنين چيزى نه تناقض است، و نه چنين دو دليلى با هم منافات دارند، كه تفصيل اين مساله در علم اصول آمده است.
و اين آيات يعنى آيات ارث، و طلاق و نفقه مانند ساير آيات احكام بدون تخصيص و تقييد نيست، آيات ارث و طلاقش در زن مرتد تخصيص خورده، چنين زنى نه ارث مىبرد و نه در جدا شدن از شوهر طلاق مىخواهد، و آيات طلاقش در موردى كه عيبى در مرد و يا زن كشف شود كه مجوز فسخ عقد باشد تخصيص خورده و نيازى به رضايت طرف در طلاق ندارد، بلكه عقد را فسخ مىكند، و دليلى كه نفقه زن را واجب كرده در هنگام نشوز زن تخصيص خورده، و در چنين حالى مرد مىتواند نفقه زن را ندهد، حال با اين همه تخصيص چرا در مورد عقد متعه تخصيص نخورد، و مرد داراى زن متعه اگر زنا كرد از حكم سنگسار خارج نشود؟.
پس بياناتى كه زناشوئى متعه را از حكم ميراث و طلاق و نفقه - و سنگسار - خارج مىسازد، يا مخصص آيات احكام نامبرده است، و يا مقيد آنها، و اين معنا هيچ منافاتى ندارد، با اينكه الفاظ - تزويج - نكاح - احصان - و امثال اينها از نظر حقيقت متشرعه متعين در نكاح دائم، و از نظر حقيقتشرعيه اعم از دائم و موقتباشد، پس اصلا محذورى كه او توهم كرده در كار نيست، مثلا وقتى فقيه مىگويد: اگر مرد زناكار محصن باشد يعنى با داشتن زوجه زنا كرده باشد بايد سنگسار شود، ولى اگر زن متعه داشته باشد سنگسار نمىشود، چون محصن نيست چنين فقيهى كلمه(محصن) را اصطلاح كرده بر دوام نكاح، كه آثارى چنين و چنان دارد، و اين منافات ندارد با اينكه احصان در عرف قرآن، هم در نكاح دائم باشد و هم در نكاح موقت(متعه) ، و هر يك از اين دو احصان آثار خاص به خود را داشته باشد.
و اما اينكه از بعضى نقل كرده كه گفتهاند شيعه در متعه قائل به عده نيست، و زنى كه متعه مىشود لازم نيست عده نگه دارد، افترائى است واضح كه به شيعه بستهاند، زيرا كتب شيعه هر چه هست در دسترس عموم مسلمين است، اين متون روائى و جوامع ديثشيعه است، و اين كتب فقهى آنان كه مملو است از اينكه عده زن متعه دو حيض است، و در اين كتاب در همين بحث چند روايت از طرق شيعه از ائمه اهل بيت(عليهم السلام) نقل كرديم، كه عده زن متعه را دو حيض دانسته بودند.
مفسر نامبرده سپس مىگويد: و اما احاديث و آثارى كه در اين باب روايتشده، مجموعش دلالت مىكند بر اينكه رسول خدا(ص) در بعضى از جنگها متعه را براى اصحابش مباح كرد و سپس از آن نهى فرمود، و دوباره در يك و يا دو نوبت تجويز كرد، و در آخر براى هميشه از آن نهى فرمود.
و نيز دلالت مىكند بر اينكه آنجا كه تجويز كرد براى اين بود كه اطلاع يافت از اينكه اجتناب از زنا براى اصحاب بسيار دشوار است، چون از همسرانشان دور افتادهاند، معلوم مىشود تجويز متعه، تجويز زنائى خفيف بوده، زيرا هر چه باشد در متعه عقدى خوانده مىشود، اين كجا كه مرد گرفتار عزوبت، زنى بىمانع را براى مدتى موقت نكاح كند و همچنان با او سر ببرد، تا مدتش سر آيد، و آن كجا كه مرتكب زنا شود و امروز با يك زن و فردا با زنى ديگر و هر روز با هر زنى كه بتواند او را به سوى خود جلب نمايد جمع شود؟البته زناى اول خفيفتر است.
مؤلف قدس سره: البته اينكه گفته از مجموع روايات بر مىآيد كه رسول خدا(ص) متعه را در بعضى از جنگها تجويز كرده، و سپس از آن نهى، و دو نوبتيا يك نوبت ديگر ترخيص نموده، و در آخر براى هميشه تحريم كرده، با رواياتى كه از نظر خواننده گذشت(صرف نظر از اختلافى كه در آنها هست) تطبيق نمىكند، خواننده عزيز مىتواند يك بار ديگر به اين روايات كه بيشترش را نقل كرديم مراجعه كند، آنوقتخواهد ديد كه مجموع روايات، گفتار اين مفسر را كلمه به كلمه تكذيب مىكند، (زيرا اولا رسول خدا"ص"، تجويز نكرد، بلكه قرآن كريم آن را تجويز كرد، و ثانيا تجويز، منحصر در جنگ نبود، به شهادت اينكه زبير بن عوام دختر ابى بكر را در جنگ متعه نكرد، و ثالثا نه تنها در چند نوبت از آن نهى نفرمود، بلكه هيچ نهيى از آن جناب در باب متعه صادر نشد، و همه روايات، و محدثين اتفاق دارند كه نهى تنها از ناحيه عمر بود تا چه رسد به اينكه گفت در آخر براى هميشه آن را تحريم كرد.و رابعا كلام عمر بن خطاب ادعاى اين مفسر را تكذيب مىكند چون عمده دليل آقايان گفتار عمر است و عمر در گفتار خود اعتراف كرده كه، متعه در زمان رسول خدا (ص) حلال بوده) "مترجم".
آنگاه مىگويد، اهل سنت معتقد است كه متعه يك بار و يا دو بار تجويز شد، به طورى كه ذهن مردم آماده منع تدريجى آن بشود و در آخر يك سره منع شد اما اين منع تدريجى تفاوت زيادى با منع قطعى از زنا نداشته همانطور كه شرب خمر به تدريج تحريم شد، چون دو عمل فاحشه يعنى شرب خمر و زنا در جاهليتشايع بود، چيزى كه هست زنا در بين كنيزان شايع بود، و متعه در بين زنان آزاد رايج.
مؤلف قدس سره: اما اينكه گفته منع در متعه به تدريج صورت گرفته(البته تدريجى كه قريب به منع قطعى از زنا بود) ، حاصل گفتارش اين است كه متعه در نظر مردم آنروز نوعى زنا بوده، و مانند ساير انواع زنا در دوران جاهليتشايع بوده است، و رسول خدا(ص) منع از زنا را به تدريج، و با ملايمت انجام داد، تا مردم آن را بپذيرند، لذا در اول، زناى بدون عقد را كه نوعى از زنا بود منع كرد، و زناى متعه را باقى گذاشت، و پس از مدتى آن را هم منع كرد، و دوباره تجويزش كرد، تا بتواند براى هميشه از آن نهى كند.
و به جان خودم سوگند، كه اين نوع بازى كردن با احكام و تشريفات پاك دينى، بدترين نوع بازىگرى است، كه كسى به خاطر اينكه عقيده فاسد خود را به كرسى بنشاند اينگونه قوانين دين مبين اسلام را كه خدا جز طهارت مردم و اتمام نعمتبر امتبه وسيله آن هيچ غرضى نداشته به بازى بگيرد.
اولا نسبت دادن منع و سپس تجويز و دوباره منع و بار ديگر ترخيص در مساله متعه به رسول خدا(ص) با فرض اينكه به قول خود اين مفسر و اصرارش، آيات سوره معارج و مؤمنون(آنجا كه مىفرمايد: "و الذين هم لفروجهم حافظون..."مساله متعه را نسخ كرده، - و صرفنظر از آن اشكال كه گفتيم آيات مكى نمىتواند احكام نازل شده در مدينه را نسخ كند) ، معنايش اين است كه رسول خدا(ص) يك بار با ترخيص خود آيات نامبرده، و سپس همين نسخ را با منع خود نسخ كرده: آيات نامبرده را محكم ساخته، و بار ديگر آنرا نسخ و بار ديگر محكم كرده باشد.
آيا چنين نسبتى به رسول خدا(ص) دادن نسبتبازىگرى با آيات خدا به آن جناب نيست؟!.
و ثانيا آياتى كه در كتاب خداى تعالى از زنا نهى مىكند، همگى صريح در تحريم است، و هيچ بوئى از تدريج در آنها احساس نمىشود، از آن جمله آيه شريفه زير است كه مىفرمايد: "و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة و ساء سبيلا" (64) ، و چه لسانى صريحتر از اين زبان، و اين آيه در مكه نازل شده و اتفاقا در بين آياتى قرار دارد كه از بديها نهى مىكند، و همچنين آيه شريفه: "قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم...و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن" (65) .
كه با در نظر گرفتن اينكه كلمه"الفواحش"جمع و داراى الف و لام است، و چنين جمعى افاده استغراق و عموميت مىكند يعنى نهى در آيه تمامى مصاديق فاحشه و زنا را فرا مىگيرد، و با در نظر گرفتن اين كه آيه شريفه در مكه نازل شده، ديگر جايى براى تحريم تدريجى چنانى باقى نمىماند، و همچنين آيه: "قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن" (66) كه در مكه نازل شده، و آيه: "و الذين هم لفروجهم حافظون، الا على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين، فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون" (67) كه هر دو سوره در مكه نازل شده، و اين آيات طبق گفته اين شخص متعه را مثل ساير اقسام زنا تحريم كرده.
پس تمامى آياتى كه از زنا نهى مىكند و هر فاحشه را تحريم مىنمايد، اينها بود كه ديديد و همه آنها در مكه نازل شدهاند، و بطور صريح و روشن زنا را تحريم كردهاند، پس آن تحريم تدريجى كجا است؟نكند منظورش اين باشد كه بگويد - همچنان كه لازم صريح گفتارش كه گفت(آيات مؤمنون دلالتبر حرمت متعه دارد) اين است كه خداى تعالى متعه را يكباره و قطعى تحريم كرده باشد، - نه به تدريج - ، و با اين حال رسول خدا(ص) عملا منع خدا را به تدريجيعنى بعد از چند بار رخصتبه مردم رسانيده، و به خاطر اينكه مردم آن را بهتر بپذيرند مداهنه و سستى كرده باشد، با اينكه خداى تعالى عينا در باره همين صفتيعنى مداهنه كردن با مردم تشديد كرده، و فرموده بود: "و ان كادوا ليفتنونك عن الذى اوحينا اليك لتفترى علينا غيره و اذا لاتخذوك خليلا(73) و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا(74) اذا لاذقناك ضعف الحيوة و ضعف الممات ثم لا تجد لك علينا نصيرا" (68) ، و ثالثا اين ترخيصى كه شما به رسول خدا(ص) نسبت مىدهيد(كه هر چند يك بار در باره متعه كرد) به چه معنا بوده، آيا حليت آن را از پيش خود و بدون دستور خداى تعالى تشريع كرده، يعنى قانونا آن را حلال دانسته؟كه فرض شما اين است كه متعه زنا است و فاحشه است، و معناى حلال كردن زنا مخالفت صريح آن جناب، با خداى تعالى است، و حال آنكه او(كه صلوات خدا بر او باد) معصوم به صمتخدائى بوده و اگر با دستور خداى تعالى تشريع كرد، معنايش اين است كه خدا امر به فحشا كرده باشد، و حال آنكه خداى تعالى براى پيش گيرى از چنين احتمالى پيامبرش را صريحا خطاب كرده و فرموده: "قل ان الله لا يامر بالفحشاء" (69) و اگر اين ترخيص توام با تشريع حليتبوده، ديگر زنا و فاحشه نخواهد بود، بلكه سنتى است مشروع، و داراى حدودى محدود و محكم، و مانند نكاح دائم مهريه و عده دارد از اختلاط نطفهها و اختلال انساب جلوگيرى مىكند، ديگر هيچ ربطى به زنا و ساير طبقات حرام ندارد، و ديگر چه معنا دارد كه چنين ازدواجى را فاحشه بنامند، با اينكه فاحشه عبارت است از هر عمل زشتى كه جامعه آن را قبيح مىداند، چون تجاوز از حدود و اخلال مصالح عامه است، و نمىگذارد جامعه به تحصيل حوائج ضرورى زندگى خود قيام نمايد.
و رابعا - اين سخن، كه متعه خود نوعى زنا در ايام جاهليتبوده، جعلى است كه وى در تاريخ كرده و دروغى از پيش خود ساخته، كه هيچ مدرك تاريخى ندارد، چون از اين سخن در كتب تاريخ نه عينى هست و نه اثرى، بلكه متعه سنتى است كه اسلام آن را ابتكار كرد، و اصلا در جاهليت نبوده، و تسهيلى است كه خداى تعالى بر اين امت نمود، تا به اين وسيله حاجتخود را برآورند، و از انتشار زنا و ساير فواحش جلوگيرى شود، اما هزار حيف كه نگذاشتند اين سنت زنده نگه داشته شود، و اگر زنده مىماند حكومتهاى اسلامى در امر زناكارى و ساير فواحش، اين اغماضى كه مىبينيم نمىكردند، و با وضع سنتهاى قانونى (كه بعدا باب شد) دنيا مالا مال از فساد و وبال نمىشد.
و اما اينكه گفت: (چون دو عمل فاحشه يعنى شرب خمر و زنا در جاهليتشايع بود، منتها زنا در بين كنيزان شايع بود، و متعه در بين زنان آزاد) ، ظاهرش اين است كه منظورش از دو فاحشه، زنا و شرب خمر است، و درست هم هست.
اما اينكه گفت زنا در كنيزان شايع بوده، نه در زنان آزاد، سخنى استبى اصل، كه وى آن را اساس گفتار خود قرار داده، براى اينكه شواهد تاريخى مختلف كه در زواياى تاريخ هستخلاف اين سخن را تاييد مىكند، مخصوصا اشعارى كه در اين باب سروده شده، مهمترين شاهد گفتار ما است، در روايت ابن عباس نيز گذشت كه اهل جاهليت زناى در خلوت را هيچ زشت نمىدانست، تنها زناى علنى را تقبيح مىكرد.
دليل ديگرى كه گفتار ما و خلاف گفته اين مفسر را اثبات مىكند مساله مرافعه بر سر پسران و مساله پسرخواندگى است، چون ادعاى اينكه فلان بچه پسر من است صرف نامگذارى و نسبت نبوده، بلكه منظور اين بوده كه با ملحق كردن فلان پسر به خود نيروى خود را تقويت كنند، و جمعيتخانواده خود را - عليه دشمن - بيشتر سازند، و براى اثبات ادعاى خود استناد مىكردند، به اينكه من با مادر اين پسر زنا كردهام، حتى از اين استناد در مورد زنان شوهردار نيز پروائى نداشتند، و اما كنيزان مورد رغبت مردان و مخصوصا اقوياى آنان نبودند، و زناى با كنيزان و معاشقه و اختلاط با آنان را عيب و ننگ مىدانستند، و تنها كارى كه با كنيزان مىكردند اين بود كه آنان را در اختيار سايرين مىگذاشتند، تا زنا بدهند، و براى مولاى خود پول بياورند.
دليل بر اين گفته ما داستانهائى است كه در كتب سير و آثار در خصوص الحاق آمده مانند قصه معاويه پسر ابو سفيان، كه زياد بن ابيه را به پدر خود ابو سفيان ملحق كرد، و ادعا كرد كه پدر من با مادر وى زنا كرده، و وى فرزند پدر من است، و بر ادعاى خود شهودى را هم اقامه كرد، و از اين قبيل قصههائى كه نقل شده.
بله چه بسا استشهاد شود بر گفته آن مفسر - كه زناى با احرار در جاهليت اندك بوده - به گفتار هند - جگر خوار - به رسول خدا(ص) هنگامى كه مىخواستبا آن جناب بيعت كند، وى در آن حال گفته بود: مگر زن آزاد زنا مىدهد؟ليكن اين استشهاد درست نيست، زيرا اگر او چنين سخنى را گفته باشد، دليل بر گفتار آن مفسر نمىشود، چون در آن هنگام هند غير اين سخن را نمىتوانسته بگويد، اگر به راستى بخواهيم هند را بشناسيم، بايد بديوان حسان بن ثابت مراجعه نموده در اشعارى كه وى بعد از جنگ بدر و احد در هجو هند سروده دقت كنيم، تا حقيقتبراى ما كشف شود، و اين مفسر از اشتباه در آيد.
وى سپس به خلاصه گيرى از احاديث و رفع تعارضى كه به نظرش رسيده پرداخته، و آنگاه مىگويد: در منطق اهل سنت دليل عمده بر حرمت متعه سه دليل است، اول همان كه توجه كرديد، گفتيم جواز متعه با صريح و حداقل با ظاهر قرآن يعنى آياتى كه مربوط به احكام نكاح و طلاق و عده است منافات دارد.
دوم با احاديثى كه بر حرمت هميشگى آن تصريح مىكند.
و سوم نهى عمر از آن است كه وى در منبر در حضور عامه مسلمين به تحريم خود اشاره كرد، و صحابه كه پاى منبر نشسته بودند تحريم او را امضا نموده احدى اعتراض نكرد، و معلوم است كه اگر متعه حلال بوده و عمر حلال خدا را حرام كرده بود صحابه ساكت نمىشدند، و با اينكه مىدانيم هر جا از او اشتباه مىديدند تذكر مىدادند در چنين مسالهاى دست از او بر نمىداشتند، و حاضر نبودند او را بر كار منكرش بدون نهى از منكر باقى بگذارند.
و در آخر اين نظريه را اختيار مىكند: كه اگر عمر متعه را تحريم كرد به اجتهاد خودش نبوده حتما به دليلى بوده كه از ناحيه رسول خدا(ص) در دست داشته، و اگر گفته: من متعه را تحريم مىكنم منافات ندارد كه رسول خدا(ص) تحريمش كرده باشد، چون عمر تحريم رسول خدا(ص) را براى مردم بيان كرده، و يا تحريم رسول خدا(ص) را اجرا نموده، پس صحيح بوده كه بگويد:من آنرا تحريم مىكنم، همانطور كه مىگوييم شافعى شراب كشمش را تحريم كرده و ابو حنيفه حلالش ساخته است.
مؤلف قدس سره: اما جواب دليل اول و دومش را در چند سطر قبل داديم، و حقيقت امر را به بيانى كه روشنتر از آن نباشد روشن ساختيم، و اما وجه سوم جوابش اين است كه تحريم عمر چه به اجتهاد بوده، و چه به تحريم رسول خدا(ص) كه اين مفسر ادعا مىكند، و چه اينكه سكوت صحابه از هيبتى باشد كه از او مىبردند، و يا ترسى بوده كه از تهديد او داشتهاند، و چه اينكه بر خلاف شرع بوده كه او را نهى از منكر نكردهاند، و چه از اين بابتبوده كه اگر اعتراض مىكردند مردم نمىپذيرفتند، - كه روايات وارده از على و جابر و ابن مسعود و ابن عباس بر اين معنا دلالت دارد، - به هر حال تحريم عمر و سوگند خوردنش بر اينكه هر كس اين كار را بكند سنگسارش مىكنم، هيچ تاثيرى در دلالت آيه: "فما استمتعتم به منهن"بر حليت متعه ندارد، و اين حليتبا هيچ آيه و روايتى از بين نمىرود، چون دلالت آيات و محكم بودن آن آيات چيزى است، كه هيچ شكى در آن و غبار ترديدى بر آن نيست.
عجيب اينجا است كه با چنين حالى بعضى از نويسندگان از اصل منكر مساله متعه در اسلام شده، گفتهاند: اين قسم زناشوئى از سنتهاى جاهليتبوده، و اصلا داخل اسلام نشد تا بيرون كردنش از اسلام احتياج به تحريم عمر و يا نسخ آن به وسيله آيات كتاب خدا و يا سنت رسول خدا(ص) باشد، و اصلا مسلمانان متعه را نمىشناسند، و در هيچ كتابى به جز كتب شيعه ديده نمىشود.
مؤلف قدس سره: بله اگر انسان از كتاب خدا و از احاديث و از اجماع امت و تاريخ چشم بپوشاند مىتواند به اين صورت اقوال مسلمين در اين مساله را واژگونه سازد، و بگويد اصلا متعه داخل اسلام نشده با اينكه متعه در زمان رسول خدا(ص) سنت قائمهاى بوده، و عمر در زمان خلافتش از آن نهى كرده، و يا نهى رسول خدا(ص) را اجرا نموده، و جمعى نهى او را از راه نسخ شدن آيه استمتاع به وسيله آياتى ديگر و يا به وسيله نهى رسول خدا(ص) توجيه كردهاند، و عده بسيارى از اصحاب و معيتبسيارى از تابعين از فقهاى حجاز و يمن و غير ايشان مخالفت نموده، حتى مثل ابن جريح كسى كه خود يكى از ائمه حديث است، آنقدر در متعه گرفتن مبالغه داشت، كه هفتاد زن را متعه گرفت(به ترجمه ابن جريح در كتاب تهذيب التهذيب و ميزان الاعتدال مراجعه فرمائيد) ، و مثل مالك امام مالكىها يكى از امامان چهارگانه حديث، (براى آگاهى بيشتر از اقوالى كه در باب متعه هست و بحثهاى فقهى و كلامى، به كتبى كه اساتيد فن از قدما و متاخرين و مخصوصا كتبى كه در عصر حاضر بعضى از اهل نظر در خصوص اين مساله نوشتهاند مراجعه كنيد) .
با اين حال متاخرين از اهل تفسير به كلى مساله متعه را مسكوت گذاشته، آيه متعه را به نكاح دائم تفسير كردهاند، البته خواستهاند چنين كنند، ولى مگر ممكن است؟و از مساله متعه تنها گفتهاند: سنتى بوده كه رسول خدا(ص) آن را باب كرد، و سپس به وسيله حديثخود آن جناب نسخ شد، و سپس در اين اواخر در صدد بر آمدند بگويند اصلا متعه يكى از انواع زناى جاهليتبوده، و رسول خدا(ص) يكى دو بار آن را جايز كرد و در آخر براى ابد از آن نهى فرمود، تا اينكه نوبت رسيد به همين آقاى اخير كه بگويد اصلا متعه زنائى است جاهلى محض، و اصلا در اسلام وارد نشده، الا آنچه كه در كتب شيعه آمده، و خدا داناتر است، كه از اين به بعد بر سر مساله متعه چه بياورند.
و يكى از سخنان عجيبى كه در مورد متعه گفته شده سخن زجاج است، كه در ذيل آيه متعه گفته است: قومى در معناى اين آيه مرتكب غلط بسيار بزرگى شدهاند، چون بسيار جاهل بودهاند، و آن اين است كه جمله"فما استمتعتم به منهن"نظر به متعه دارد، متعهاى كه اهل علم همه اجماع دارند بر اينكه حرام است، آنگاه اضافه كرده كه معناى استمتاع همان نكاح است، و من متحيرم كه كجاى گفتار زجاج را اصلاح كنم، آيا به اين قسمتش بپردازم، كه امثال ابن عباس و ابى و غيره را جاهل به علم لغت دانسته؟و يا اين ادعايش را كه هر كس متعه را حرام بداند عالم است، و همه علما بر حرمت آن اجماع دارند؟، و يا اين دعويش را كه خود را اهل خبره به لغت مىداند، و در عين حال استمتاع را به معناى نكاح گرفته است!.
پىنوشتها:
1) فروع كافى ج 5 ص 448 حديث 1 دار الكتب الاسلامية ط تهران.
2) فروع كافى ج 5 ص 449 حديث 3 ط، بيروت دار التعارف.
3) فروع كافى ج 5 ص 449 حديث 4 ط بيروت دار التعارف.
4) فروع كافى ج 5 ص 449 حديث 6 ط بيروت دار التعارف.
5) تفسير عياشى ج 1 ص 233 حديث 85.
6) تفسير عياشى ج 1 ص 233 حديث 86.
7) تفسير برهان ج 1 ص 361 حديث 13.
8) الدر المنثور ج 2 ص 139.
9) مستدرك حاكم ج 2 ص 305.
10 و 11) الدر المنثور ج 2 ص 140.
12) صحيح ترمذى ج 3 ص 430 ح 1122.
13) مستدرك حاكم ج 2 ص 305.
14) الدر المنثور ج 2 ص 140.
15 و 16 و 17 و 18) الدر المنثور ج 2 ص 140.
19) الدر المنثور ج 2 ص 141.
20) الدر المنثور ج 2 ص 140.
21 و 22) شرح ابن العربى ج 5 ص 50.
23) الدر المنثور ج 2 ص 140.
24 و 25) الدر المنثور ج 2 ص 141.
26) صحيح بخارى ج 7 ص 16 طبع بيروت.
27) الدر المنثور ج 2 ص 141.
28) الدر المنثور ج 2 ص 140.
29) الدر المنثور ج 2 ص 141.
30) تفسير طبرى ج 5 ص 9.
31) تفسير طبرى ج 5 ص 9.
32) الدر المنثور ج 2 ص 140(و صحيح بخارى ج 7 ص 4 - 5) و(صحيح مسلم ج 9 ص 182) .
33) الدر المنثور ج 2 ص 141.
34) الدر المنثور ج 2 ص 141.
35 و36) الدر المنثور ج 2 ص 141.
37) تفسير طبرى ج 5 ص 9 - و الدر المنثور ج 2 ص 140.
38) صحيح مسلم ج 9 ص 183.
39) جامع الاصول(ج 16 صفحه 135) زاد المعاد ابن قيم(ج 2 ص 205) فتح البارى ابن حجر(ج 9 ص 166 - 167) - كنز العمال متقى هندى(ج 16 ص 523) .
40) الدر المنثور ج 2 ص 141.
41) الام للشافعى
42) سنن كبراى بيهقى ج 7 ص 206.
43) كنز العمال ج 16 ص 522.
44) صحيح مسلم ج 9 ص 183 و مسند احمد ج 3 ص 380.
45) سنن بيهقى ج 2 ص 206.
46) مرآت الزمان ابن جوزى.
47) بداية المجتهد لابن الرشد ج 2 ص 63.
48) الاصابة ج 2 ص 63.
49) زاد المعاد ج 1 ص 257.
50) محاضرات راغب.
51) صحيح مسلم و مسند احمد بن حنبل ج 6 ص 348.
52) صحيح مسلم ج 8 ص 233.
53) سنن بيهقى ج 2 ص 206.
54) سنن بيهقى ج 2 ص 206.
55) احكام القرآن جصاص ج 2 ص 147 دار الكتاب العربى بيروت.
56) كنز العمال ج 16 ص 521.
57) الدر المنثور ج 1 ص 216.
58) تفسير فخر رازى ج 10 ص 51.
59) مسند طيالسى.
60) تفسير قرطبى ج 2 ص 392.
61) مستبين طبرى
62) تاريخ طبرى ج 4 ص 225 دار المعارف بمصر.
63) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 12 ص 121 دار الكتب العلمية قم
64) نزديك زنا نشويد كه عملى است فاحشه و بسيار زشت و راهى استبد و عذاب آور." سوره اسرى آيه: 32"
65) بگو بيائيد تا برايتان بخوانم آنچه پروردگارتان بر شما حرام كرده...و به زشتىها نزديك مشويد چه ظاهرى آنها و چه نهانى آنها."سوره انعام آيه 151".
66) بگو پروردگار من تنها از اعمال زشت و فاحش نهى مىكند، چه علنى آن و چه نهانيش "سوره اعراف آيه 33"
67) سوره مؤمنون آيه: 5 - 6 - 7.
68) و اگر كفار تو را از آنچه، وحيت كردهايم منحرف سازند(كه البته مىخواهند بسازند) - تا غير آن را به ما افترا ببندى، آنوقت تو را دوستخود خواهند گرفت، و ما اگر ثبات قدم و استوارى به تو نداده بوديم، چيزى نمانده بود كه به تدريجبه آنان ركون و تكيه كنى، و اگر مىكردى در زندگى و مرگ زبونى را به تو مىچشانديم، و آنوقتبود كه مىديدى هيچ ياورى عليه ما ندارى"سوره اسرى آيه: 73 - 75".
69) بگو خدا به هيچ وجه امر به فحشا نمىكند"سوره اعراف آيه 28".
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 6:51 توسط مجيد كمالي
|