ام الخير، سخنور صفين (1)
كتاب: زن در آينه جلال و جمال ص 309
نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى
نمونه ديگر، دختر حريش بن سراقه به عنوان «ام الخير» كه از زنان نامدار صدر اسلام است، او از قدرت تكلم بالايى برخوردار و خطيب بليغى شمرده مىشد، و از زنان به نام عرب بود كه در كوفه زندگى مىكرد، او زنى نبود كه در مدينه رشد يافته باشد، چه اين كه اگر زنى از مدينه بر مىخاست، امكان داشت گفته شود كه، مكتب رسول خدا صلى الله عليه و اله و مكتب فاطمه زهرا وعلى بن ابيطالب، امام حسن، امام حسين، امام سجاد وديگر ائمه عليهم الصلوة والسلام را ديده و درس گرفته است. ولى اين زن از كوفه برخاست كه فقط، على بن ابى طالب سلام الله عليه را درك نموده و كوفه نيز در زمان آن حضرت مهد دين شد وگرنه قبلا سابقهاى چندان نداشت.
معاويه نامهاى براى والى خود در كوفه نوشت، ودر ضمن نامه از او خواست كه وسايل سفر امالخير را فراهم نموده او را تجهيز كند واز كوفه به شام بفرستد، ضمنا به والى تاكيد نمود كه تصميمگيرى من در مورد تو مبنى بر گزارشى است كه اين زن مىدهد «واعلمه انه مجازيه به الخير خيرا وبالشر شرا بقولها فيه» اگر از تو شاكى بود، من درباره تو كيفر تلخ تعيين مىكنم، و اگر از تو راضى بود، و گزارش مطلوب داد، پاداش خوبى براى تو در نظر مىگيرم، والى كوفه به حضور اين زن آمد و نامه را براى او خواند و گفت: معاويه شما را دعوت نموده و به حضور طلبيده است. اين بانو در جواب گفت: «اما فغير زائغة عن طاعته ولامعتلة بكذب» گفت من نسبتبه ملاقات با معاويه بىرغبت نيستم و انحرافى در نظم و اطاعت هم ندارم و قصد بهانه دروغ آوردن نيز ندارم.
والى كوفه وسيله سفر اين زن را از كوفه به شام فراهم كرد و هنگام بدرقه وخدا حافظى به اين بانو گفت: اى امالخير، معاويه براى من نوشته است كه مبناى تصميمگيريش نسبتبه تعيين پاداش يا كيفر من، گزارش تو خواهد بود. وتوقع اشتبا اين بيان، زن توصيهاى به نفع او در دربار معاويه بكند اما اين بانو در جواب او گفت: «يا هذا لايطمعك برك بي ان اسرك بباطل ولا يؤيسك معرفتي بك ان اقول فيك غير الحق» .
يعنى از اين كه تو نسبتبه من محبت كردى طمع نكن كه من گزارش باطل بدهم و تو را مسرور و خوشحال كنم واز آن جهت كه من تو را مىشناسم، شناخت من از تو نا اميدت نكند كه درباره تو غير حق بگويم. من آنچه را از تو سراغ دارم مىگويم.
اين همه محبت را يك زن از فرماندار رسمى كوفه آن روز دريافت مىكند، در مقابل وقتى فرماندار درخواست توصيه دارد ولو ضمنى، اين بانو مىگويد از اين كه سبتبه من محبت كردى، طمع بيجا نداشته باش واز اين كه من تو را مىشناسم نا اميد هم مباش. هرچه مىدانم مىگويماين رابطه نپذيرى ورشوه نپذيرى ومانند آن است، كه نشانگر تقواى اين بانو است آنگاه وقتى در كمال سهولت و آسانى فاصله كوفه تا شام را طى كرد و وارد شام شد، معاويه كاملا از اين بانو تجليل كرد و او را با اهل حرم خود جا داد «فانزلها مع الحرم ثم ادخلها في اليوم الرابع» سه روز از او در حرمسرا، پذيرايى نمود تا خستگى راه كاملا برطرف شود. سپس روز چهارم او را به حضور پذيرفت، وقتى اين بانو وارد دربار معاويه شد، درباريان نشسته بودند «وعنده جلسائه» او برابر مراسم رسمى آن روز سلام نمود وجوابى شنيد، سپس معاويه گفت: شما مرا به اسم خير وخوبى صدا زدى وبه نام «اميرالمؤمنين» خطاب نمودى! اين بانو گفت: «لكل اجل كتاب» هر چيزى مدتى دارد.
معاويه گفت: «صدقت فكيف حالك يا خالة» درست گفتى، هر چيزى يك حد مشخصى دارد كه با فرا رسيدن آن سپرى خواهد شد، حالت چگونه است وچگونه راه را طى نمودى؟
گفت: من در كمال رفق و مدارا اين راه را آمدم، هم در راه به من خوش گذشت وهم در منزل «لم ازل يا اميرالمؤمنين في خير وعافية حتى سرت اليك فانا في مجلس انيق عند ملك رفيق» . آنگاه معاويه، از آن جهت كه از فكر خاصى برخوردار بود و از هر فرصتى سوء استفاده سياسى مىنمود، به اين بانو گفت: من چون نيتخير داشتم در جنگ صفين وغير صفين بر شما پيروز شدم، وشام توانست كوفه را زير سلطه خود درآورد. اين زن گفت: خدا تو را پناه دهد از اين كه حرف باطلى بر زبان آورى، و مطلبى بگويى كه عاقبت آن هراسناك است «يعيذك الله من دحض المقال وما تخشى عاقبته» اين كه گفتى من در اثر حسن نيت پيروز شدم اينچنين نيست. يعنى اين سياستبازيهاى تو بود و ضعف حضور مردم كه دستبه دست هم داد و تورا پيروز كرد.
«قال ليس هذا اردنا اخبريني كيف كان كلامك اذا قتل عمار بن ياسر» معاويه گفت ما در اين زمينه نخواستيم سخن بگوييم بلكه برايمان بگو كه در هنگام قتل عمار ياسر در صحنه صفين چه گفتى؟ جواب داد: من قبلا آن سخنان را نساخته بودم وبعدا هم آنها را براى ديگران نقل نكردم. اينگونه نبود كه توطئه قبلى باشد، بلكه «وانما كانت كلمات نفثها لساني عند الصدمة» كلماتى بود كه هنگام مصدوم شد عمار بر زبانم جارى شد «فان احببت ان احدثك مقالا غير ذلك فعلت» اگر مايل باشيد ما در زمينه ديگر با شما سخن بگوييم، آن گفتهها را در اينجا مطرح نكنيد.
«فالتفت معاوية الى جلسائه فقال ايكم يحفظ كلامها» معاويه رو به درباريانش كرد وگفت: كدام يك از شما حافظ سخنان اين بانو در صحنه قتل عمار در جنگ صفين بوديد؟ - چون آن روز مساله حفظ عرب، معروف بود كه از نظر حافظه قدرت خاصى دارند مخصوصا سخنانى كه از يك شخصيت رسمى در ميدان جنگ مىشنيدند ضبط مىكردند - يكى از درباريان معاويه گفت: من بعضى از سخنان او را حفظ هستم، معاويه گفتبگو: «قال كاني بها بين بردين زائرين كثيفي النسيج وهي على جمل ارمك وبيدها سوط منتشر الضفيرة وهي كالفحل يهدر في شقشقته» من ديدم او دو برد كه محكم يافته شده بود در بر كرده و روى شتر سوار است و در دستش تازيانهاى است كه لبههاى آن پراكنده هست و در يك حالت مهيج و فرماندهى سخن مىگويد همچون يك فحل، مثل يك شير نر، هدير وشقشقهاى دارد. (2)
سپس بعضى از بخشهاى سخنرانى اين بانو در جريان جنگ صفين را نقل مىكند كه مىگفت:
يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شيء عظيم (3)
وى در آغاز سخن آيهاى از قرآن را تلاوت كرد و پرهيز از معاد را به ياد مردم آورد و شنوندگان خود را متذكر معاد شد و سپس گفت: «ان الله قد اوضح لكم الحق وابان الدليل» خداى سبحان حق را براى شما روشن كرد و دليل را، بين وآشكار نمود و شما معذور نيستيد. «وبين السبيل ورفع العلم» علامت ونشانهها را برافراشت و راه را به شما ارائه داد «ولم يدعكم في عمياء مدلهمة» شما را در تاريكى فراگير رها نكرد. عقل، وحى، شريعت، رسالت وامامت داد، وهمه اركان هدايت را براى شما روشن كرد «فاين تريدون» كجا مىخواهيد برويد «رحمكم الله افرارا عن اميرالمؤمنين» آيا مىخواهيد از على بن ابى طالب عليه السلام كه فرمانرواى دين است فرار كنيد؟ «ام فرارا من الزحف» يا مىخواهيد از ميدان جنگ بگريزيد؟ «ام رغبة عن الاسلام ام ارتدادا عن الحق» از اسلام - معاذ الله بيزار شديد يا از حق برگشتيد، همه اينها يا كفر يا نفاق و يا معصيت كبيره است، «اما سمعتم الله جل شانه يقول ولنبلونكم حتى نعلم المجاهدين منكم والصابرين ونبلو اخباركم» آيا نشنيديد كه خداوند فرمود شما را به سراء وضراء مىآزماييم ما شما را امتحان مىكنيم تا روشن شود مجاهد كيست، قاعد كيست، صابر و جزوع كيست و گزارشهاى شما را با اين امتحانها بررسى مىكنيم.
اين سخنان را اين بانو خطاب به سربازان على سلام الله عليه گفت «ثم رفعت راسها الى السماء» آنگاه سر به آسمان بلند كرد وگفت: «اللهم قد عيل الصبر وضعف اليقين وانتشرت الرغبة» خدايا صبر در تحت فشار قرار گرفت وبه حد عيلوله (4) درآمد، يعنى صبر تمام شد، يقين كم شد و رغبت منتشر شديعنى: انگيزهها متفرق و متشتتشده است «وبيدك يارب ازمة القلوب» پروردگارا تو زمامدار دلهاى مردمى، قلب اينها ضعيف است و چون يقينشان كم است، همتشان نيز كم است. «فاجمع اللهم بها الكلمة على التقوى والف القلوب على الهدى واردد الحق الى اهله» پروردگارا دلها به دست توست. تو دلهاى اينان را متحد كن والفتى ايجاد بكن، چون تاليف قلوب فقط در اختيار تو است.
اينها را به حق برگردان تا بر كلمه حق توافق كنند و باطل را سركوب كنند، سپس رو به سربازان كرد و گفت: «هلموا رحمكم الله الى الامام العادل والرضى التقي والصديق الاكبر» كجا مىرويد بياييد به حضور امام عادل، كسى كه مورد رضا واهل تقوا وصديق اكبر است وكسى در صداقت چون او نيست. «انها احن بدرية واحقاد الجاهلية» يعنى: آنها كه در برابر على وسربازان على سلام الله عليه صف بستند كينههاى بدر و حنين در آنهاست. يعنى كفر است كه به صورت نبرد عليه اسلام، به دست امويان ظهور كرده است، اين جنگ داخلى نيست در حقيقت جنگ اسلام و كفر است و مىخواهند شكستهاى جاهلى و كشتههاى امويان را جبران كنند. بعد اين جملهها را بازگو كرد: «قاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم» شما زمامداران كفر را از پاى درآوريد با آنها مقاتله كنيد با آنها مبارزه كنيد چرا كه با آنها عهد وپيمانى نداريد. «لعلهم ينتهون» تا قدرت نظامى شما را ببينيد و در برابر نهى از منكر منتهى بشوند. «صبرا يا معاشر المهاجرين والانصار» اى گروهى كه سابقه هجرت ونصرت داشتيد. از مكه آمديد يا در مدينه بوديد ودين را يارى كرديد. شما همانها هستيد كه امروز در ركاب على بن ابى طالب عليه السلام تلاش وكوشش مىكنيد. «قاتلوا على بصيرة من ربكم وثبات من دينكم» مقاتله ومبارزه كنيد در حالى كه بصيرت دينى و ثبات اعتقادى دارى، با ايمان راسخ وبا بينش دل، اين جنگ را به پايان برسانيد. «فكاني بكم غدا وقد لقيتم اهل الشام كحمر مستنفرة فرت من قسورة لاتدري ايا يسلك بها في فجاج الارض» گويا من در آينده نزديك مىبينم كه شما مردم كوفه، به رهبرى على بن ابى طالب عليه السلام پيروز شديد و مردم شام را كه در تحت رهبرى ظالمانه وطاغيانه امويان حركت كردند، همانند حمارهايى كه از شير فرار كنند، فرارى خواهيد داد. اين گروه كسانى هستند كه «باعوا الاخرة بالدنيا واشتروا الضلالة بالهدى» اينها آخرت وعقل را در مقابل دنيا و جهل فروختند «وعما قليل ليصبحن نادمين» وطولى نمىكشد كه پشيمان خواهند شد «حين تحل بهم الندامة فيطلبون الاقالة ولات حين مناص» وقتى كه پشيمانى دامنگيرشان شود و در وجود اينان حلول كند، آنگاه مىگويد: پشيمانى ما را بپذيريد، اما ديگر پشيمانى سودى ندارد «ان من ضل والله عن الحق وقع في الباطل» قسم به خدا كسى كه از حق گريختيقينا به باطل مبتلا مىشود، چون: ماذا بعد الحق الا الضلال اگر كسى از صراط مستقيم فاصله گرفت، يقينا گمراه خواهد شد.
«الا ان اولياء الله استصغروا عمر الدنيا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها فالله الله ايها الناس قبل ان تبطل الحقوق وتعطل الحدود وتقوى كلمة الشيطان» اولياى الهى كه در صحنههاى نبرد پيروز شدند، براى آن بود كه عمر دنيا را كوچك شمردند وآخرت را طيب و طوبى تلقى كردند و براى آخرت سعى كردند، خدا را خدا را، كه مبادا حق كسى باطل شود و حدود الهى تعطيل گردد، قبل از اين كه حقوق مردم باطل بشود و حدود الهى معطل بماند، شما در صحنه باشيد، و دشمن را سر جاى خود بنشانيد. «فالى اين تريدون رحمكم الله عن ابن عم رسول الله صلى الله عليه واله وسلم وصهره وابي سبطيه» شما كجا مىخواهيد برويد؟ آيا از پسر عموى پيغمبر، از داماد پيغمبر، از پدر دو فرزند پيامبر صلى الله عليه و اله مىخواهيد فاصله بگيريد؟ از كسى كه «خلق من طينته وترفع من نبعته وجعله باب دينه وابان بغضه المنافقين، وها هو ذا مفلق الهام ومكسر الاصنام» كسى كه از طينت رسول خدا صلى الله عليه و اله خلق شد واز خاستگاه و جوششگاه رسالت او بالا آمد و وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه و اله او را باب دين خود قرار داد و فرمود:
«انا مدينة العلم وعلي بابها» (5)
خصوصيتى كه رسول خدا به على بن ابى طالب عليهم الصلوة والسلام داد اين بود كه فرمود: تو ميزانى، مهر وتولاى تو معيار حق و باطل است، آن كه دوست توست، مؤمن و آن كه دشمن توست، منافق است. او كسى است كه سرهاى بتپرستان را شكست وخود بتها را درهم كبيد. «صلى والناس مشركون واطاع والناس كارهون» على بن ابى طالب عليه السلام كسى است كه وقتى ديگران مشرك بودند او موحد بود، و مشغول نماز، و آنگاه كه ديگران اطاعت نمىكردند او مطيع رسول خدا صلى الله عليه و اله بود، و اين اختصاصى به اوايل عمر اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد بلكه تا آخر در اين مسير مستقيم بود. «فلم يزل في ذلك حتى قتل مبارزيه وافنى اهل احد وهزم الاحزاب وقتل الله به اهل خيبر وفرق به جمع اهوائهم» تا آن لحظه كه مبارزان آنان را كشت واهل احد به وسيله او از بين رفتند وجنگ خندق به دست او به پيروزى رسيد و خداى سبحان به وسيله او اهل خير را كشت واهواء واميال واغراض شومشان را به وسيله على بن ابى طالب عليه السلام پراكنده كرد.
اينها گوشهاى از سخنان اين بانوى سخنور است كه توسط آن شخص دربارى، در حضور معاويه گفته شد. شما وقتى اين سخنان را تشريح مىكنيد مىبينيد حرف غير منطقى وغير قرآنى، در آن نيست. سخنان او يا تابع قرآن است و يا هماهنگ با عقل، هرگز شعار يا احساس ضعف يا مسائل دنيا، و يا ترغيب به امور غريزى در او نيست. البته زنانى هم در نقطه مقابل بودند كه در جنگهاى صدر اسلام به سود معاويه وابوسفيان حضور داشتند و شعارهايى مانند:
«ان تقبلوا نعانق ان تدبروا نفارق» (6)
مىخواندند. اين اشعار صرفا تهييجى آنها، فقط در حد غريزه بود، اما اين بانو كه به تربيتهاى اصيل اسلامى آشنا شده، شعارش دعوت به بهشت، به ولايت على بن ابى طالب عليه السلام، وبرگرفته از آيات قرآنى و احاديث نبوى وبيان فضيلت على بن ابى طالب عليه السلام است.
وقتى سخنان اين بانو را در كنار سخنان اباذر بگذاريد، روشن مىشود، زن ومرد فرقى ندارند، اگر اين گفتهها به صورت كتابى درآيد، و در اين زمينه سخنهاى مكرر بيان گردد، و در منابر و روزنامهها نقل و ثبتشود، آنگاه او نيز مىشود، زن اباذرگونه.
گاهى يك زن، با زارى و جزع، نظاميان را تهييج مىكند، اين هنر نيست، اما گاهى يك زن با استدلال وبا استمداد از اوج عرفان، آنان را ترغيب و تشويق مىكند و مىگويد: «الا ان اولياء الله استصغروا عمر الدنيا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها» ، كه بايد بسيارى از سخنان بزرگان را جستجو نمود تا نمونه اين بيان عميق را در لابلاى آنها يافت. و اين تعجبى ندارد، چه اين كه اينها را على بن ابى طالب عليه السلام در كوفه تربيت كرده است.
نشانههاى شعار زن در جاهليت همان بود كه از امويان ذكر شد، ونشانه موفقيت زن در صحنههاى نظامى و سياسى صدر اسلام نيز همين است كه ام الخير در صفين بازگو نمود.
در پايان اين گزارش آمده است وقتى كه سخن آن دربارى تمام شد معاويه رو به اين بانو كرد وگفت:
«يا ام الخير ما اردتي بهذا الكلام الا قتلي» تو اين حرفها را در جريان جنگ صفين گفتى ومردم را بر قتل من تهييج كردى «ولو قتلتك ما حرجت في ذلك» من اگر بخواهم خونبها بگيرم و الان تو را اعدام بكنم، حرجى بر من نيست.
«قالت والله ما يسوءني ان يجري قتلي على يد من يسعدني الله بشقائه» .
گفت: معاويه قسم به خدا من نگران نيستم كه قتل من به دست كسى اتفاق بيفتد كه خداوند در اثر شقاوت او مرا سعيد كند، يعنى من با اين مرگ سعادتمند خواهم شد و تو با اين كشتن شقى.
اين سخنان را اين بانو در زمان ضعف شيعهها و بحبوحه قدرت امويان وبعد از ارتحال على بن ابى طالب عليه السلام مىزند، كه همه شيعيان يا اسير وشهيدند يا متوارى هستند. يعنى ما از كشته شدن باكى نداريم ومن مطمئنم اگر كشته شوم سعيدم وتو شقاوتمندى.
«قال هيهات يا كثيرة الفضول ما تقولين في عثمان» معاويه داستان عثمان وزبير را پيش كشيد، اين زن به معاويه گفت: «وانا اسالك بحق الله يا معاوية» من شنيدم كه تو انسان حليمى هستى، تو را به خدا قسم از اين مسائل دستبردار، يعنى قصه عثمان و زبير كه گذشته است «وتسالني عما شئت من غيرها» اگر مسائل ديگرى دارى بپرس.
منظور از نقل اين تفصيل، آن است كه:
اولا: اين بانو اضافه بر اين كه كار نظامى داشت، كار تبليغى نيز داشت.
ثانيا: سخنان او برگرفته از قرآن وسنت معصومين وعترت طاهرين سلام الله عليهم اجمعين بود.
ثالثا: براى رهبرى وامامش تا مرز شهادت هم حاضر شد.
رابعا: شعارش در حد عقل و وحى بود نه در حد عاطفه واحساس.
خامسا: اين سخنرانى مهيج، باحضور كسى بود كه ولى معصوم است، چون بدون اذن على بن ابىطالب عليه السلام كسى اجازه نداشت در جنگ سخنرانى كند، واگر گفته شود سخنرانى، جهاد نيست، گفته مىشود مگر همه جهادگرها در خاكريز مقدمند ومسلحانه مىجنگند؟ عدهاى كارهاى تبليغى دارند، عدهاى كارهاى تداركاتى دارند، عدهاى اسلحه حمل و نقل مىكنند و عدهاى مىجنگند. آن دسته كارهايى كه تماس تنگاتنگ با اسلحه و شمشير ندارد، كارهاى نظامى نيست اما بخش تبليغى و تداركاتى است كه در توان همگان است.
اگر اينگونه او نمونهها بررسى شود آنگاه روشن مى شود كه قرآن و عترت طاهرين عليهم السلام همانگونه كه در تربيت مردانى اباذرگونه موفق بودند، در تعليم زنانى حقگو و دشمن ستيز نيز توفيق داشتهاند. در نتيجه، اين سخن كه: مرد بالاتر از زن استبراى اين كه هيچزنى به مقام نبوت نرسيده است، سخنى گزاف است و دلالتى بر نازلتر بودن مقام زن ندارد، زيرا هيچ مردى نيز نتوانسته استبه مقام پيامبر خاتم برسد. پس نه بر فخر و مباهات و باليدن مردان فايدهاى مترتب است، و نه اثرى در احساس ضعف و ناليدن زنان خواهد بود. آنچه مسلم است اين است كه راه براى تربيت و تكامل هر دو باز، و البته بسيارى از وظايف، مشترك، و بعضى هم، به لحاظ طبع آنها، تقسيم شده است.
پىنوشتها:
1. در المنثور، ص 75.
2. كلمه كالفحل (به معناى نر) نه براى آن است كه زن ضعيف است ومرد قوى، بلكه فحولت نشانه برجستگى است در بين محققين، وقتى از علماى اهل تحقيق مىخواهند ياد كنند مىگويند اينها فحول از علمايند كه اين يك تعبير و تشبيه ادبى است.
3. حج، 1
4. اصطلاحا به انسان نيازمندى كه از اداره زندگىاش عاجز است مىگويند «عيله» يعنى عائلهمند است، محتاج كمك است، توانش به سر آمده است.
5. الغدير، ج6، ص81- 61.
6. سيره ابن هشام، ج2، ص68.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 7:4 توسط مجيد كمالي
|