همسفر با تو تا كربلا

مريم ضمانتىيار
- مىخواهى به كربلا بروى؟ - چه كنم دلم بيقرار شده تاب ماندن ندارم. دلم هواى كربلا كرده.
- كدام دل است كه هواى كربلا نكرده باشد. اما خودت بهتر از من مىدانى كه الآن چقدر راه ناامن است.
- مىدانم محمد، مىدانم. اما دستخودم نيست.
- تازه فقط ناامنى راه نيست، اگر اين مردان بىرحم «عنيزه» فقط مال زوار را مىبردند و خودشان را رها مىكردند كه مسئلهاى نبود. همه زندگيمان فداى حسين، اما آنها سنگدل و بىرحم هستند و هركس را كه اسير كنند اصلا كسى نمىداند كه چه برسرش مىآورند واو را بهكجا مىبرند.
- ببين! من خودم همه اينها را مىدانم. اما هرچه سعى مىكنم خودم را متقاعد كنم كه راه ناامن است و دست از اين سفر بردارم، نمىتوانم، دستخودم نيست. همه وجودم در اشتياق كربلا مىسوزد.
محمد از جا برخاست پارچههاى روى پيشخوان حجره را جمع كرد تا حجره را براى رفتن به نماز ببندد. همانطور كه پارچهها را روى طاقچه داخل حجره مىچيد، گفت: سيد مهدى كار درستى نمىكنى. عشق و علاقه به امام حسين، عليهالسلام، جاى خود، حفظ جان و مال هم جاى خود. دلتبهحال خودت نمىسوزد، بهحال فرزندانتبسوزد. آن اطفال معصوم را يتيم نكن.
سيد مهدى آشفته از روى چهارپايه بلند شد و پارچهاى كه دردست محمد بود از او گرفت و گفت:
- اين چه حرفى است كه مىزنى برادر من؟!
- سيد تو از علماء و بزرگان حله و نجف هستى. نيازى به نصيحت من پارچهفروش ندارى. خودت هم خوب مىدانى كه تمام بيابانهاى اطراف حله، نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است. اين قبيله امان زائران كربلا را بريدهاند.
سيد مهدى دلتنگ پارچه را بهاو پس داد و رويش را برگرداند. محمد چند لحظه تامل كرد، دستش را روى شانه سيد گذاشت وگفت: من سالها با پدرت دوستبودهام خدا مىداند كه برايم چقدر عزيزى، قصد نااميد كردن تو را هم ندارم.
سيد چشمان پر از اشكش را بهزير انداخت و قطرههاى اشك آرام بر روى محاسن سياهش غلطيد و گفت: تو هم براى من عزيزى و مثل پدرم قابل احترام. اما درست مثل اين مىماند كه تو به تشنهاى كه دارد از شدت عطش جان مىدهد بگويى آب ننوش، حتى اگر بر سر چشمه آب مارهاى سمى هم خوابيده باشند، عطش زده فقط به آب فكر مىكند و نمىتواند بهخطر مارهاى سمى فكر كند.
محمد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدى لرزيده بود سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچهها نشان داد. سيد دوباره روى چهارپايه نشست. زانوهايش مىلرزيد. انگار نمىتوانست روى پا بايستد. مرتضى كه از تجار حله بود، با يك بار پارچه از راه رسيد و سلام كرد. محمد به استقبال او جلو رفت.
مرتضى با ديدن چهره اشكآلود سيد مهدى جا خورد: سلام سيد، اتفاقى افتاده؟
سيد برخاست و جواب سلام مرتضى را داد اما نتوانست توضيحى براى اشكهايش بدهد. فقط صورتش را پاك كرد، اما دوباره غرق اشك شد. ديگر اختيار گريه دستخودش نبود.
محمد، مرتضى را از تعجب وشگفتى درآورد و گفت: سيدمان دلش هواى كربلا كرده.
مرتضى جا خورد: كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟!
- تو كه كارت گذشتن از راههاست، به اين سيد ما بگو در بيابان كربلا چه خبر است.
مرتضى دو دستسيد را گرفت و گفت: گوش كن سيد اوضاع بهشدت وخيم است. تمام نواحى اطراف كربلا را قبيله عنيزه قرق كردهاند. همه راهها بسته است. يك لشكر از سپاهيان عثمانى بهكمك سربازان عراق آمدهاند و همهجا سرداران عثمانى چادر زدهاند، اما عنيزه آنقدر سريع در شب عمل مىكنند و زائران را به اسارت مىبرند كه مىگويند كمكم سرداران عثمانى هم وحشت كرده و مىخواهند آن نواحى را تخليه كنند. خودشان هم قبول دارند كه از عهده اين راهزنان سنگدل برنمىآيند. اصلا معلوم نمىشود چطور اموال زائران را غارت مىكنند و آنها را كجا مىبرند. مدتهاست تجارت ما هم دچار كساد شده و ناامنى راه كار ما را هم دچار مشكل كرده. آنوقت تو مىخواهى از شهر و ديار امن خودت، به كربلا بروى و...
سيد مهدى دلشكسته، كلام مرتضى را قطع كرد و گفت: مىدانم، چقدر مىگوييد...
- تو مىدانى و مىخواهى بهدستخودت بهكام خطر بروى؟
- دلتنگم... بسيار دلتنگم... چه كنم؟
- صبر كن، خدا بزرگ است. شايد فرجى شد. بسته شدن راه كربلا چيز تازهاى نيست، اما هيچكس هم هرچند ظالم و قدرتمند نتوانسته براى هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند.
- من فقط مىدانم كه نمىتوانم صبر كنم.
مرتضى پارچههاى خودش را تحويل محمد داد و گفت: بيا برويم مسجد، نماز ظهرمان را بخوانيم. تو هم دست از اين اصرار بىجا بردار.
محمد پارچهها را در طاقچه حجره جا داد و در حجره را بست و هرسه راهى مسجد حله شدند. فكر مىكردند سكوت سيد نشانه تسليم و پذيرش اوست. هر سه كنار چاه آب رفتند و وضو گرفتند و به شبستان مسجد رفتند. مؤذن اذان مىگفت و مردم سرگرم آماده شدن براى نماز جماعت ظهر و عصر بودند. سيد مهدى در سكوت كامل سربه زير انداخته بود. محمد و مرتضى با آرامش خاطر از پذيرش سيد ازجا بلند شدند تا قامت نماز ببندند. اما در دل سيد مهدى غوغايى بود كه نمىتوانستبهخاطر آن جلوى ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتى سر بلند كرد تا قامتبهنماز ببندد، صورتش را خيس اشك ديدند. اما هيچكدام به خودشان اجازه ندادند كلمهاى بر زبان بياورند.
زهرا همانطور كه لباسهاى سيد را تا مىكرد و در كولهبار سفرش مىگذاشت اشك مىريخت و حرفى نمىزد. سيد كنارش زانو زد و گفت: لااقل حرفى بزن، اعتراضى بكن. چيزى بگو، اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه مىكند.
زهرا لباس سيد را بوييد و بوسيد و حرفى نزد. لباس از اشك چشمانش خيس شد. سيد لباس را از او گرفت و گفت: اينطور كه تو گريه مىكنى، دارى مرا آتش مىزنى. حرف بزن.
زهرا سكوت طولانىاش را در برابر نگاه ملتمس سيد شكست و گفت: خودت كه بهتر ازمن همهچيز را مىدانى و با اين همه مىخواهى بروى.
- باور كن اگر بر سر من فرياد بزنى راحتتر تحمل مىكنم تا اينطور مظلومانه اشك بريزى و كولهبار سفر مرا آماده كنى.
زهرا آخرين تكه لباس را هم تا كرد و بلند شد: من دل تو را مىشناسم وقتى كربلايى شود هيچ چيز جلودارش نيست.
- امتحان كن، چيزى بگو... بهتر از اين است كه با اين گريهات دل مرا آتش بزنى.
زهرا رو برگرداند و گفت: دلم مىخواهد با تو بيايم، ولى مىدانم نمىتوانى در چنين شرايط خطرناكى مرا با خودت ببرى. وقتى خودم در اين اشتياق دارم مىسوزم، چطور مىتوانم تو را از رفتن منع كنم؟
سيد مهدى مبهوت از اين كلام همسرش از جا بلند شد و گفت: تو با رفتن من مخالف نيستى؟ مثل محمد و مرتضى و همه مردم شهر مرا از خطرات راه پرهيز نمىدهى؟
- نه... برو و دل مرا هم با خودت ببر. من برايت دعا مىكنم كه بهسلامتبروى و زيارت كنى و برگردى!!
سيد با نگاهى حقشناس به چشمان پر از اشك همسرش خيره شد و براى زمانى طولانى هر دو گريه كردند.
اسب خسته و خيس عرق، از نفس افتاده بود و وقتى به رود «هنديه» رسيد پاهايش سستشد و كنار آب ايستاد، سيد از اسب پياده شد تا نفسى تازه كند. آبى به صورتش زد. در آن سوى رود جمعيت زيادى پراكنده شده بودند. سيد فهميد اينها همه زائرانى هستند كه تا اينجا آمدهاند و بعد از اين جرات رفتن ندارند. سر بهسوى آسمان بلند كرد و گفت : يا حسين! من به عشق تو راهى كربلا شدهام. از عمق خطراتى هم كه در پيش رويم هستباخبرم... اما خودم را بهتو سپردهام... مرا روسفيد كن...
سوار اسب شد و به آب زد و خودش را بهآن طرف رود رساند و بهسمت چادرهايى كه از دور پيدا بود بهتاخت پيش رفت. مرد عربى كه كنار چادرش نشسته بود و با ليف خرما سبد مىبافتبا ديدن سوارى كه بهسرعت پيش مىآمد از جا بلند شد. سيد بهاو كه رسيد افسار اسب را كشيد و پياده شد. مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد. جواب او را داد و پرسيد: تو هم زائر كربلائى؟!
- بله، بهقصد كربلا آمدهام.
- مگر خبر ندارى آنطرفها چهخبر است؟
- چرا خبر دارم. اين چند روزه بسيار شنيدهام كه راهزنان عنيزه سر راه زائران كربلا كمين كردهاند.
- خبر دارى و آمدهاى؟
- اينها چرا آمدهاند؟
- نمىدانم. هيچ راهى بهسوى كربلا نيست. عبور و مرور بهكلى قطع شده.
- تو هم آيه ياس مىخوانى مرد جوان؟
- آيه ياس كدام است؟ مگر بهچشم خودت نمىبينى اينجا چهخبر است؟
سيد حس كرد او هم مثل بقيه فقط قصد منصرف كردن او را دارد. برگشت و كنار رود رفت، وضو گرفت و همانجا كنار آب نماز ظهر و عصرش را خواند. آسمان ابرى بود و هنوز نمازش را نخوانده بود كه نمنم باران هم شروع شد و بر دلتنگى و غربت آن بيابان افزود. سيد مهدى سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش مىباريد. مرد عرب كنارش آمد و گفت: باران تو را خيس مىكند. بهچادر من بيا و مهمان من باش تا ببينيم خدا چه مىخواهد.
سيد دعوت مرد عرب را از سر غربت و ناچارى پذيرفت و با او به چادرش رفت. مرد پيالهاى چاى داغ برايش ريخت و بهدستش داد و گفت: كه هستى و اهل كجايى؟
سيد پياله را گرفت و نشست: سيد مهدى قزوينى هستم. در قزوين بهدنيا آمدهام و پدرم به نجف كوچ كرده و ساكن نجف و حله شدم و اكنون در نجف حوزه درس علوم دينى دارم.
- پس با اين سرزمين آشنا هستى سيد!
- بله...
- و مىدانى معنى راهزن چيست و غارت كردن كاروان چه معنايى دارد؟
سيد آمد حرفى بزند كه صداى همهمه جمعيت را شنيد، بهسرعت هر دو از چادر بيرون دويدند.
سيد پرسيد: چه خبر شده؟
- نمىدانم. صبر كن الآن مىروم و برايتخبر مىآورم.
چيزى نگذشت كه مرد عرب برگشت. سيد جلو رفت و پرسيد: چه خبر شده؟
- مردان قبيله بنىطرف با اسلحه گرم جمع شدهاند و مىخواهند زائران را به كربلا برسانند، حتى اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند.
سيد جا خورد: امكان ندارد، كارى كه از دستسرداران لشگر عثمانى برنيامده وسربازان خودمان را هم در برابر آنها بهزانو درآورده، از دست چند مرد قبيله چادرنشين بنىطرف برمىآيد؟ حتى اگر اسلحه گرم هم داشته باشند، همگى آنها كشته مىشوند.
مرد عرب نگاهى به جمعيت انداخت و گفت: تا بهحال هرگز گروهى به سنگدلى و بىرحمى عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند.
- من فكر مىكنم اين حرف بهانهاى است و قبيله بنىطرف مىخواهد زوار كربلا را بيرون كند. پذيرايى از اين جمعيت كار دشوارى استبهاين بهانه متوسل شدهاند.
لحظاتى هر دو با سكوت و نگرانى به جمعيت كه همصدا فرياد مىزدند، چشم دوختند، اما زمانى نگذشت كه جمعيت ناگهان از آن شور و التهاب افتاد و زمزمهاى در ميان آنها پيچيد و پاى همه زائران را سست كرد. مرد عرب متعجب به ميان جمعيت رفت و خيلى زود برگشت و گفت: سيد تواز كجا مىدانستى قضيه چيست؟!
- معلوم بود قضيه چيست.
- راست گفتى. اينها بهانه بود. همه آنها كه قبلا از اين راه گذشتهاند مىگويند امكان ندارد و اين حرف فقط يك بهانه است تا زائران كربلا به شهر و ديار خودشان برگردند. براى قبيله بنىطرف پذيرايى از اين همه زائر كار دشوارى است.
سيد آهسته با خودش گفت: ولى اينها همه به عشق كربلا آمدهاند، دل نمىكنند كه برگردند.
زائران همه برگشتند و مردان بنىطرف هم به چادرهايشان رفتند. ازجمعيت زائر ديگر هيچكس به چادرهاى بنىطرف برنگشت. هركدام روى زمين در سياهچادرها نشستند. با اين حرفى كه در بين جمعيت پيچيده بود نه امكان ماندن داشتند و نه پاى برگشتن. مردان بنىطرف هم سر و صدايشان خوابيد.
نم نم باران هنوز ادامه داشت و آسمان را ابرى تيره پوشانده بود. ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همهجا دل سيد مهدى را از جا كند. مىدانست هركدام مثل او بههزار اميد راهى اين سفر شده بودند و حالا نه راه رفتن داشتند و نه دل برگشتن. خيلى از آنها از نجف و حله چند روز پياده آمده بودند و حالا نااميد و خسته يك گوشه كز كرده و به دور دستخيره شده بودند. به راهى كه در انتهاى آن همه اميد آنها نهفته بود، راهى كه به كربلا ختم مىشد و در بين آن مردان بىرحم عنيزه كمين كرده بودند. قطرههاى باران بر سر و روى سيد مهدى مىباريد و باعث مىشد قطرههاى اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند...
پشتبه چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشتشروع به رفتن كرد. همانطور كه قدم مىزد و اشك مىريختبا خود مىانديشيد: همه گفتند نرو... حالا برگردم به چه رويى در چشمان ديگران نگاه كنم و بگويم، امام حسين مرا نپذيرفت... رود هنديه در دل دشتبهسوى دجله پيش مىرفت، يك لحظه با خودش فكر كرد كاش خودم را بهآب بزنم و با شنا تا فرات بروم... اما خيلى زود از اين فكر پشيمان شد. او تحمل شناكردن در اين مسير طولانى را نداشت. از راه خاكى تا كربلا سه ساعت راه بود...
ياد حرفهاى مرتضى و محمد افتاد، نمىخواست قبول كند كه حق با آنهاست. تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم «كربلا» بود. ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدى و بلاتكليفى تمام شده است. سرش را رو به آسمان بلند كرد و درحاليكه بهشدت اشك مىريختبلند فرياد زد: يا حسين... اگر مرا بهعنوان زائر خودت قبول نداشتى تا اينجا چرا مرا كشاندى؟... چرا در همان حله مانعم نشدى. تو كه مرا نمىخواستى چرا شعلهورم كردى... مىبينى كه دارم مىسوزم... هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد. به زانو روى خاك دشت فرود آمد و ناليد: چرا كمكم نمىكنى؟... اين همه كه از كرامت تو گفتهاند قصه كه نيست... تمام وجودش در آتش شوق زيارت كربلا مىسوخت و تنها چيزى كه نمىخواستبپذيرد اين بود كه بايد برگردد و به كربلا نرود. اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود. در دور دست افق ابرهاى تيره بر زمين سايه انداخته بودند و بعد از ظهر سنگين و غمگرفتهاى بود. سر بلند كرد و ناليد: يا حسين نگو كه بايد برگردم. نگو كه به كربلايت راهم نمىدهى. نگو كه زائرت را از خودت مىرانى... نگو... نگو... ناگهان از پشت پرده اشك حس كرد تكسوارى از دور بهسويش مىآيد. با دو دست چشمانش را از اشك پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند. از جا برخاست و قدمى جلو گذاشت. سوار به او نزديك شد. شخصى كه سوار بر اسب بود لباس عربى پوشيده بود و نقاب زردى به چهره داشت. نيزه بلندى در دست داشت و شمشيرى به كمر بسته بود. به او كه رسيد دهانه اسب را كشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد. آن شخص نقاب از چهرهاش برداشت. سيمايى در نهايتحسن و ملاحت داشت و چشمانى درخشان و نافذ. نگاهش دل سيد مهدى را از تمام غمى كه داشت نجات داد. اما نفهميد چرا ناگهان با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكى كرد. آن شخص او را بهنام صدا زد: سيد مهدى سوار شو. سيد دلش فرو ريخت. بىآنكه بداند اين شخص در اين غربت نام او را از كجا مىداند، گفت:
- با اين جماعتبىرحم عنيزه چگونه مىتوانيم برويم؟ شخص جليلالقدر با اطمينان گفت: عنيزه مىرود.
سيد بهخود آمد و با سرعتبهطرف اسبش دويد و افسار آن را از تيرك چادر مرد عرب باز كرد و سوار شد. مرد عرب بهسراغ جمعيت رفته بود و در چادرش نبود. اسب سوار بهسوى جمعيتبهراه افتاد. پيغامش بهسرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جنب و جوش درآمدند و زمانى نگذشت كه همه سواره و پياده بهراه افتادند. شور و شوقى عجيب پاهاى بىرمق و خسته زائران را توان بخشيد. و همه در كنار رود هنديه بهسمت كربلا بهراه افتادند. سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش مىبرد، اما اسب سيد مهدى پشتسر او با نهايتسرعت مىتاخت، ولى فاصله معين بين آنها كم نمىشد تا بتواند با او صحبت كند.
از تپه سليمانيه كه كمينگاه عنيزه بود بالا رفتند. قلب سيد آرامش پيدا كرده بود و با حضور سوارى كه پيش روى آنها مىرفت احساس امنيت دلپذيرى سراسر وجودش را دربر گرفته بود.
از دور راهزنان شمشير بهدست عنيزه با چادرها و اسبهايشان ديده مىشدند. آن شخص اسب سوار كه جلوتر از كاروان زائران پيش مىرفتبه هر گروه از عنيزه كه مىرسيد كلامى مىگفت و آنها بدون تامل مثل كسانى كه از سپاهى توانمند بگريزند كوچ مىكردند و بهسرعت دور مىشدند. زمانى نگذشت كه بيابان از مردان عنيزه خالى شد و حتى يكنفر از آنها باقى نماند و تنها غبارى در افق ديده مىشد كه نشان مىداد تمام قبيله عنيزه به اطراف گريختهاند. به تپهاى كه رسيدند سوار از تپه به زير آمد ووقتى سيد مهدى و همراهانش به فراز تپه رسيد در پايين آن اثرى از آن سوار نبود. تا چشم توان ديدن داشت زمين و آسمان ديده مىشد و هيچ نشانى از آن سوار نبود...
سيد مهدى ناگهان مثل كسى كه از خوابى شيرين بيدار شده باشد، بهخود آمد و انديشيد: خدايا تنها كسى كه قادر بود اين جمع بىپناه را به كربلا برساند امام زمان بود. چرا من نفهميدم... چرا...
دروازه كربلا از دور نمايان شد و زائران با ديدن دروازه شهر و اينكه بدون خطر به كربلا رسيده بودند يكصدا شور و فرياد شدند. سربازان محافظ دروازه با ديدن انبوه زائرانى كه بهسوى شهر در حركتبودند، فرياد شوق سر دادند و سيد مهدى با خودش نجوا مىكرد و اشك مىريخت و مىناليد: خدايا... جز امام زمان چه كسى نام مرا در اين غربت مىدانست و جز او چه كسى مىتوانست از ميان سپاه دشمنى بىرحم ما را به كربلا برساند... واى بر من... من او را ديدم. او مرا صدا كرد. با من همراه شد و من نفهميدم ونشناختم كه او كيست... اسب او آرام مىرفت و اسب من بهسرعت و من نفهميدم چرا هرچه بيشتر اسب مىتازم به او نمىرسم...
سربازان دروازه شهر را بهروى زائران تشنه و گريان گشودند. سربازى از ميان آنان فرياد زد: سبحان الله اين صحرا پر از زائر شده. پس مردان عنيزه كجا رفتهاند كه اين همه زائر به كربلا رسيده؟
سيد مهدى دستى براى او تكان داد و ميان گريه گفت: «ما هم صاحبى داريم... ما كه بدون صاحب نيستيم».
زائران همگى وارد شهر شدند. ورود آنها جان تازهاى به شهر داد. زائران بهخاطر رسيدن به كربلا اشك مىريختند و مردم ساكن كربلا بهخاطر گشوده شدن حلقه محاصره عنيزه بعد از ماهها بىخبرى و اضطراب كربلا مدتها در محاصره بود و راهزنان عنيزه اجازه خارج شدن به مردم را نمىدادند و كسى هم اجازه ورود به كربلا را نداشت. آسمان كربلا آفتابى و آبى بود و از آن ابر تيره دشتخبرى نبود. سيد مهدى ساعتش را نگاه كرد. هنوز يك ساعت و نيم تا غروب آفتاب فرصتبود، با خودش فكر كرد فاصله قبيله بنىطرف تا كربلا سهساعت است و اين جمعيت پياده و سواره، راه سهساعته را يكساعته آمدهاند... با چنان كاروانسالارى...
خبر كوچ مردان عنيزه از حوالى كربلا در تمام شهر پيچيد و مردمى كه مدتها سختى كشيده بودند با شادمانى بهسوى زائران آمدند. كشاورزانى هم كه بيرون شهر در باغها و نخلستانها كار مىكردند دست از كار كشيده و همه دور زائران جمع شدند. هركس سؤالى مىكرد، همه سيد مهدى قزوينى را نشان مىدادند او كه دل شكستهاش، نگاه مهربان صاحبالامر را بهسوى اين جمع پريشان جلب كرده بود.
با استفاده از: جنةالماوى، محدث نورى; دارالسلام، شيخ محمود عراقى.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:8 توسط مجيد كمالي
|