مريم ضمانتى‏يار

- مى‏خواهى به كربلا بروى؟ - چه كنم دلم بيقرار شده تاب ماندن ندارم. دلم هواى كربلا كرده.

- كدام دل است كه هواى كربلا نكرده باشد. اما خودت بهتر از من مى‏دانى كه الآن چقدر راه ناامن است.

- مى‏دانم محمد، مى‏دانم. اما دست‏خودم نيست.

- تازه فقط ناامنى راه نيست، اگر اين مردان بى‏رحم «عنيزه‏» فقط مال زوار را مى‏بردند و خودشان را رها مى‏كردند كه مسئله‏اى نبود. همه زندگيمان فداى حسين، اما آنها سنگدل و بى‏رحم هستند و هركس را كه اسير كنند اصلا كسى نمى‏داند كه چه برسرش مى‏آورند واو را به‏كجا مى‏برند.

- ببين! من خودم همه اينها را مى‏دانم. اما هرچه سعى مى‏كنم خودم را متقاعد كنم كه راه ناامن است و دست از اين سفر بردارم، نمى‏توانم، دست‏خودم نيست. همه وجودم در اشتياق كربلا مى‏سوزد.

محمد از جا برخاست پارچه‏هاى روى پيشخوان حجره را جمع كرد تا حجره را براى رفتن به نماز ببندد. همانطور كه پارچه‏ها را روى طاقچه داخل حجره مى‏چيد، گفت: سيد مهدى كار درستى نمى‏كنى. عشق و علاقه به امام حسين، عليه‏السلام، جاى خود، حفظ جان و مال هم جاى خود. دلت‏به‏حال خودت نمى‏سوزد، به‏حال فرزندانت‏بسوزد. آن اطفال معصوم را يتيم نكن.

سيد مهدى آشفته از روى چهارپايه بلند شد و پارچه‏اى كه دردست محمد بود از او گرفت و گفت:

- اين چه حرفى است كه مى‏زنى برادر من؟!

- سيد تو از علماء و بزرگان حله و نجف هستى. نيازى به نصيحت من پارچه‏فروش ندارى. خودت هم خوب مى‏دانى كه تمام بيابانهاى اطراف حله، نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است. اين قبيله امان زائران كربلا را بريده‏اند.

سيد مهدى دلتنگ پارچه را به‏او پس داد و رويش را برگرداند. محمد چند لحظه تامل كرد، دستش را روى شانه سيد گذاشت وگفت: من سالها با پدرت دوست‏بوده‏ام خدا مى‏داند كه برايم چقدر عزيزى، قصد نااميد كردن تو را هم ندارم.

سيد چشمان پر از اشكش را به‏زير انداخت و قطره‏هاى اشك آرام بر روى محاسن سياهش غلطيد و گفت: تو هم براى من عزيزى و مثل پدرم قابل احترام. اما درست مثل اين مى‏ماند كه تو به تشنه‏اى كه دارد از شدت عطش جان مى‏دهد بگويى آب ننوش، حتى اگر بر سر چشمه آب مارهاى سمى هم خوابيده باشند، عطش زده فقط به آب فكر مى‏كند و نمى‏تواند به‏خطر مارهاى سمى فكر كند.

محمد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدى لرزيده بود سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچه‏ها نشان داد. سيد دوباره روى چهارپايه نشست. زانوهايش مى‏لرزيد. انگار نمى‏توانست روى پا بايستد. مرتضى كه از تجار حله بود، با يك بار پارچه از راه رسيد و سلام كرد. محمد به استقبال او جلو رفت.

مرتضى با ديدن چهره اشك‏آلود سيد مهدى جا خورد: سلام سيد، اتفاقى افتاده؟

سيد برخاست و جواب سلام مرتضى را داد اما نتوانست توضيحى براى اشكهايش بدهد. فقط صورتش را پاك كرد، اما دوباره غرق اشك شد. ديگر اختيار گريه دست‏خودش نبود.

محمد، مرتضى را از تعجب وشگفتى درآورد و گفت: سيدمان دلش هواى كربلا كرده.

مرتضى جا خورد: كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟!

- تو كه كارت گذشتن از راههاست، به اين سيد ما بگو در بيابان كربلا چه خبر است.

مرتضى دو دست‏سيد را گرفت و گفت: گوش كن سيد اوضاع به‏شدت وخيم است. تمام نواحى اطراف كربلا را قبيله عنيزه قرق كرده‏اند. همه راهها بسته است. يك لشكر از سپاهيان عثمانى به‏كمك سربازان عراق آمده‏اند و همه‏جا سرداران عثمانى چادر زده‏اند، اما عنيزه آنقدر سريع در شب عمل مى‏كنند و زائران را به اسارت مى‏برند كه مى‏گويند كم‏كم سرداران عثمانى هم وحشت كرده و مى‏خواهند آن نواحى را تخليه كنند. خودشان هم قبول دارند كه از عهده اين راهزنان سنگدل برنمى‏آيند. اصلا معلوم نمى‏شود چطور اموال زائران را غارت مى‏كنند و آنها را كجا مى‏برند. مدتهاست تجارت ما هم دچار كساد شده و ناامنى راه كار ما را هم دچار مشكل كرده. آنوقت تو مى‏خواهى از شهر و ديار امن خودت، به كربلا بروى و...

سيد مهدى دل‏شكسته، كلام مرتضى را قطع كرد و گفت: مى‏دانم، چقدر مى‏گوييد...

- تو مى‏دانى و مى‏خواهى به‏دست‏خودت به‏كام خطر بروى؟

- دلتنگم... بسيار دلتنگم... چه كنم؟

- صبر كن، خدا بزرگ است. شايد فرجى شد. بسته شدن راه كربلا چيز تازه‏اى نيست، اما هيچكس هم هرچند ظالم و قدرتمند نتوانسته براى هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند.

- من فقط مى‏دانم كه نمى‏توانم صبر كنم.

مرتضى پارچه‏هاى خودش را تحويل محمد داد و گفت: بيا برويم مسجد، نماز ظهرمان را بخوانيم. تو هم دست از اين اصرار بى‏جا بردار.

محمد پارچه‏ها را در طاقچه حجره جا داد و در حجره را بست و هرسه راهى مسجد حله شدند. فكر مى‏كردند سكوت سيد نشانه تسليم و پذيرش اوست. هر سه كنار چاه آب رفتند و وضو گرفتند و به شبستان مسجد رفتند. مؤذن اذان مى‏گفت و مردم سرگرم آماده شدن براى نماز جماعت ظهر و عصر بودند. سيد مهدى در سكوت كامل سربه زير انداخته بود. محمد و مرتضى با آرامش خاطر از پذيرش سيد ازجا بلند شدند تا قامت نماز ببندند. اما در دل سيد مهدى غوغايى بود كه نمى‏توانست‏به‏خاطر آن جلوى ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتى سر بلند كرد تا قامت‏به‏نماز ببندد، صورتش را خيس اشك ديدند. اما هيچكدام به خودشان اجازه ندادند كلمه‏اى بر زبان بياورند.

زهرا همانطور كه لباسهاى سيد را تا مى‏كرد و در كوله‏بار سفرش مى‏گذاشت اشك مى‏ريخت و حرفى نمى‏زد. سيد كنارش زانو زد و گفت: لااقل حرفى بزن، اعتراضى بكن. چيزى بگو، اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه مى‏كند.

زهرا لباس سيد را بوييد و بوسيد و حرفى نزد. لباس از اشك چشمانش خيس شد. سيد لباس را از او گرفت و گفت: اينطور كه تو گريه مى‏كنى، دارى مرا آتش مى‏زنى. حرف بزن.

زهرا سكوت طولانى‏اش را در برابر نگاه ملتمس سيد شكست و گفت: خودت كه بهتر ازمن همه‏چيز را مى‏دانى و با اين همه مى‏خواهى بروى.

- باور كن اگر بر سر من فرياد بزنى راحتتر تحمل مى‏كنم تا اينطور مظلومانه اشك بريزى و كوله‏بار سفر مرا آماده كنى.

زهرا آخرين تكه لباس را هم تا كرد و بلند شد: من دل تو را مى‏شناسم وقتى كربلايى شود هيچ چيز جلودارش نيست.

- امتحان كن، چيزى بگو... بهتر از اين است كه با اين گريه‏ات دل مرا آتش بزنى.

زهرا رو برگرداند و گفت: دلم مى‏خواهد با تو بيايم، ولى مى‏دانم نمى‏توانى در چنين شرايط خطرناكى مرا با خودت ببرى. وقتى خودم در اين اشتياق دارم مى‏سوزم، چطور مى‏توانم تو را از رفتن منع كنم؟

سيد مهدى مبهوت از اين كلام همسرش از جا بلند شد و گفت: تو با رفتن من مخالف نيستى؟ مثل محمد و مرتضى و همه مردم شهر مرا از خطرات راه پرهيز نمى‏دهى؟

- نه... برو و دل مرا هم با خودت ببر. من برايت دعا مى‏كنم كه به‏سلامت‏بروى و زيارت كنى و برگردى!!

سيد با نگاهى حق‏شناس به چشمان پر از اشك همسرش خيره شد و براى زمانى طولانى هر دو گريه كردند.

اسب خسته و خيس عرق، از نفس افتاده بود و وقتى به رود «هنديه‏» رسيد پاهايش سست‏شد و كنار آب ايستاد، سيد از اسب پياده شد تا نفسى تازه كند. آبى به صورتش زد. در آن سوى رود جمعيت زيادى پراكنده شده بودند. سيد فهميد اينها همه زائرانى هستند كه تا اينجا آمده‏اند و بعد از اين جرات رفتن ندارند. سر به‏سوى آسمان بلند كرد و گفت : يا حسين! من به عشق تو راهى كربلا شده‏ام. از عمق خطراتى هم كه در پيش رويم هست‏باخبرم... اما خودم را به‏تو سپرده‏ام... مرا روسفيد كن...

سوار اسب شد و به آب زد و خودش را به‏آن طرف رود رساند و به‏سمت چادرهايى كه از دور پيدا بود به‏تاخت پيش رفت. مرد عربى كه كنار چادرش نشسته بود و با ليف خرما سبد مى‏بافت‏با ديدن سوارى كه به‏سرعت پيش مى‏آمد از جا بلند شد. سيد به‏او كه رسيد افسار اسب را كشيد و پياده شد. مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد. جواب او را داد و پرسيد: تو هم زائر كربلائى؟!

- بله، به‏قصد كربلا آمده‏ام.

- مگر خبر ندارى آن‏طرف‏ها چه‏خبر است؟

- چرا خبر دارم. اين چند روزه بسيار شنيده‏ام كه راهزنان عنيزه سر راه زائران كربلا كمين كرده‏اند.

- خبر دارى و آمده‏اى؟

- اينها چرا آمده‏اند؟

- نمى‏دانم. هيچ راهى به‏سوى كربلا نيست. عبور و مرور به‏كلى قطع شده.

- تو هم آيه ياس مى‏خوانى مرد جوان؟

- آيه ياس كدام است؟ مگر به‏چشم خودت نمى‏بينى اينجا چه‏خبر است؟

سيد حس كرد او هم مثل بقيه فقط قصد منصرف كردن او را دارد. برگشت و كنار رود رفت، وضو گرفت و همانجا كنار آب نماز ظهر و عصرش را خواند. آسمان ابرى بود و هنوز نمازش را نخوانده بود كه نم‏نم باران هم شروع شد و بر دلتنگى و غربت آن بيابان افزود. سيد مهدى سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش مى‏باريد. مرد عرب كنارش آمد و گفت: باران تو را خيس مى‏كند. به‏چادر من بيا و مهمان من باش تا ببينيم خدا چه مى‏خواهد.

سيد دعوت مرد عرب را از سر غربت و ناچارى پذيرفت و با او به چادرش رفت. مرد پياله‏اى چاى داغ برايش ريخت و به‏دستش داد و گفت: كه هستى و اهل كجايى؟

سيد پياله را گرفت و نشست: سيد مهدى قزوينى هستم. در قزوين به‏دنيا آمده‏ام و پدرم به نجف كوچ كرده و ساكن نجف و حله شدم و اكنون در نجف حوزه درس علوم دينى دارم.

- پس با اين سرزمين آشنا هستى سيد!

- بله...

- و مى‏دانى معنى راهزن چيست و غارت كردن كاروان چه معنايى دارد؟

سيد آمد حرفى بزند كه صداى همهمه جمعيت را شنيد، به‏سرعت هر دو از چادر بيرون دويدند.

سيد پرسيد: چه خبر شده؟

- نمى‏دانم. صبر كن الآن مى‏روم و برايت‏خبر مى‏آورم.

چيزى نگذشت كه مرد عرب برگشت. سيد جلو رفت و پرسيد: چه خبر شده؟

- مردان قبيله بنى‏طرف با اسلحه گرم جمع شده‏اند و مى‏خواهند زائران را به كربلا برسانند، حتى اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند.

سيد جا خورد: امكان ندارد، كارى كه از دست‏سرداران لشگر عثمانى برنيامده وسربازان خودمان را هم در برابر آنها به‏زانو درآورده، از دست چند مرد قبيله چادرنشين بنى‏طرف برمى‏آيد؟ حتى اگر اسلحه گرم هم داشته باشند، همگى آنها كشته مى‏شوند.

مرد عرب نگاهى به جمعيت انداخت و گفت: تا به‏حال هرگز گروهى به سنگدلى و بى‏رحمى عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند.

- من فكر مى‏كنم اين حرف بهانه‏اى است و قبيله بنى‏طرف مى‏خواهد زوار كربلا را بيرون كند. پذيرايى از اين جمعيت كار دشوارى است‏به‏اين بهانه متوسل شده‏اند.

لحظاتى هر دو با سكوت و نگرانى به جمعيت كه همصدا فرياد مى‏زدند، چشم دوختند، اما زمانى نگذشت كه جمعيت ناگهان از آن شور و التهاب افتاد و زمزمه‏اى در ميان آنها پيچيد و پاى همه زائران را سست كرد. مرد عرب متعجب به ميان جمعيت رفت و خيلى زود برگشت و گفت: سيد تواز كجا مى‏دانستى قضيه چيست؟!

- معلوم بود قضيه چيست.

- راست گفتى. اينها بهانه بود. همه آنها كه قبلا از اين راه گذشته‏اند مى‏گويند امكان ندارد و اين حرف فقط يك بهانه است تا زائران كربلا به شهر و ديار خودشان برگردند. براى قبيله بنى‏طرف پذيرايى از اين همه زائر كار دشوارى است.

سيد آهسته با خودش گفت: ولى اينها همه به عشق كربلا آمده‏اند، دل نمى‏كنند كه برگردند.

زائران همه برگشتند و مردان بنى‏طرف هم به چادرهايشان رفتند. ازجمعيت زائر ديگر هيچ‏كس به چادرهاى بنى‏طرف برنگشت. هركدام روى زمين در سياه‏چادرها نشستند. با اين حرفى كه در بين جمعيت پيچيده بود نه امكان ماندن داشتند و نه پاى برگشتن. مردان بنى‏طرف هم سر و صدايشان خوابيد.

نم نم باران هنوز ادامه داشت و آسمان را ابرى تيره پوشانده بود. ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همه‏جا دل سيد مهدى را از جا كند. مى‏دانست هركدام مثل او به‏هزار اميد راهى اين سفر شده بودند و حالا نه راه رفتن داشتند و نه دل برگشتن. خيلى از آنها از نجف و حله چند روز پياده آمده بودند و حالا نااميد و خسته يك گوشه كز كرده و به دور دست‏خيره شده بودند. به راهى كه در انتهاى آن همه اميد آنها نهفته بود، راهى كه به كربلا ختم مى‏شد و در بين آن مردان بى‏رحم عنيزه كمين كرده بودند. قطره‏هاى باران بر سر و روى سيد مهدى مى‏باريد و باعث مى‏شد قطره‏هاى اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند...

پشت‏به چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشت‏شروع به رفتن كرد. همانطور كه قدم مى‏زد و اشك مى‏ريخت‏با خود مى‏انديشيد: همه گفتند نرو... حالا برگردم به چه رويى در چشمان ديگران نگاه كنم و بگويم، امام حسين مرا نپذيرفت... رود هنديه در دل دشت‏به‏سوى دجله پيش مى‏رفت، يك لحظه با خودش فكر كرد كاش خودم را به‏آب بزنم و با شنا تا فرات بروم... اما خيلى زود از اين فكر پشيمان شد. او تحمل شناكردن در اين مسير طولانى را نداشت. از راه خاكى تا كربلا سه ساعت راه بود...

ياد حرفهاى مرتضى و محمد افتاد، نمى‏خواست قبول كند كه حق با آنهاست. تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم «كربلا» بود. ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدى و بلاتكليفى تمام شده است. سرش را رو به آسمان بلند كرد و درحاليكه به‏شدت اشك مى‏ريخت‏بلند فرياد زد: يا حسين... اگر مرا به‏عنوان زائر خودت قبول نداشتى تا اينجا چرا مرا كشاندى؟... چرا در همان حله مانعم نشدى. تو كه مرا نمى‏خواستى چرا شعله‏ورم كردى... مى‏بينى كه دارم مى‏سوزم... هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد. به زانو روى خاك دشت فرود آمد و ناليد: چرا كمكم نمى‏كنى؟... اين همه كه از كرامت تو گفته‏اند قصه كه نيست... تمام وجودش در آتش شوق زيارت كربلا مى‏سوخت و تنها چيزى كه نمى‏خواست‏بپذيرد اين بود كه بايد برگردد و به كربلا نرود. اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود. در دور دست افق ابرهاى تيره بر زمين سايه انداخته بودند و بعد از ظهر سنگين و غم‏گرفته‏اى بود. سر بلند كرد و ناليد: يا حسين نگو كه بايد برگردم. نگو كه به كربلايت راهم نمى‏دهى. نگو كه زائرت را از خودت مى‏رانى... نگو... نگو... ناگهان از پشت پرده اشك حس كرد تك‏سوارى از دور به‏سويش مى‏آيد. با دو دست چشمانش را از اشك پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند. از جا برخاست و قدمى جلو گذاشت. سوار به او نزديك شد. شخصى كه سوار بر اسب بود لباس عربى پوشيده بود و نقاب زردى به چهره داشت. نيزه بلندى در دست داشت و شمشيرى به كمر بسته بود. به او كه رسيد دهانه اسب را كشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد. آن شخص نقاب از چهره‏اش برداشت. سيمايى در نهايت‏حسن و ملاحت داشت و چشمانى درخشان و نافذ. نگاهش دل سيد مهدى را از تمام غمى كه داشت نجات داد. اما نفهميد چرا ناگهان با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكى كرد. آن شخص او را به‏نام صدا زد: سيد مهدى سوار شو. سيد دلش فرو ريخت. بى‏آنكه بداند اين شخص در اين غربت نام او را از كجا مى‏داند، گفت:

- با اين جماعت‏بى‏رحم عنيزه چگونه مى‏توانيم برويم؟ شخص جليل‏القدر با اطمينان گفت: عنيزه مى‏رود.

سيد به‏خود آمد و با سرعت‏به‏طرف اسبش دويد و افسار آن را از تيرك چادر مرد عرب باز كرد و سوار شد. مرد عرب به‏سراغ جمعيت رفته بود و در چادرش نبود. اسب سوار به‏سوى جمعيت‏به‏راه افتاد. پيغامش به‏سرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جنب و جوش درآمدند و زمانى نگذشت كه همه سواره و پياده به‏راه افتادند. شور و شوقى عجيب پاهاى بى‏رمق و خسته زائران را توان بخشيد. و همه در كنار رود هنديه به‏سمت كربلا به‏راه افتادند. سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش مى‏برد، اما اسب سيد مهدى پشت‏سر او با نهايت‏سرعت مى‏تاخت، ولى فاصله معين بين آنها كم نمى‏شد تا بتواند با او صحبت كند.

از تپه سليمانيه كه كمين‏گاه عنيزه بود بالا رفتند. قلب سيد آرامش پيدا كرده بود و با حضور سوارى كه پيش روى آنها مى‏رفت احساس امنيت دلپذيرى سراسر وجودش را دربر گرفته بود.

از دور راهزنان شمشير به‏دست عنيزه با چادرها و اسبهايشان ديده مى‏شدند. آن شخص اسب سوار كه جلوتر از كاروان زائران پيش مى‏رفت‏به هر گروه از عنيزه كه مى‏رسيد كلامى مى‏گفت و آنها بدون تامل مثل كسانى كه از سپاهى توانمند بگريزند كوچ مى‏كردند و به‏سرعت دور مى‏شدند. زمانى نگذشت كه بيابان از مردان عنيزه خالى شد و حتى يك‏نفر از آنها باقى نماند و تنها غبارى در افق ديده مى‏شد كه نشان مى‏داد تمام قبيله عنيزه به اطراف گريخته‏اند. به تپه‏اى كه رسيدند سوار از تپه به زير آمد ووقتى سيد مهدى و همراهانش به فراز تپه رسيد در پايين آن اثرى از آن سوار نبود. تا چشم توان ديدن داشت زمين و آسمان ديده مى‏شد و هيچ نشانى از آن سوار نبود...

سيد مهدى ناگهان مثل كسى كه از خوابى شيرين بيدار شده باشد، به‏خود آمد و انديشيد: خدايا تنها كسى كه قادر بود اين جمع بى‏پناه را به كربلا برساند امام زمان بود. چرا من نفهميدم... چرا...

دروازه كربلا از دور نمايان شد و زائران با ديدن دروازه شهر و اينكه بدون خطر به كربلا رسيده بودند يك‏صدا شور و فرياد شدند. سربازان محافظ دروازه با ديدن انبوه زائرانى كه به‏سوى شهر در حركت‏بودند، فرياد شوق سر دادند و سيد مهدى با خودش نجوا مى‏كرد و اشك مى‏ريخت و مى‏ناليد: خدايا... جز امام زمان چه كسى نام مرا در اين غربت مى‏دانست و جز او چه كسى مى‏توانست از ميان سپاه دشمنى بى‏رحم ما را به كربلا برساند... واى بر من... من او را ديدم. او مرا صدا كرد. با من همراه شد و من نفهميدم ونشناختم كه او كيست... اسب او آرام مى‏رفت و اسب من به‏سرعت و من نفهميدم چرا هرچه بيشتر اسب مى‏تازم به او نمى‏رسم...

سربازان دروازه شهر را به‏روى زائران تشنه و گريان گشودند. سربازى از ميان آنان فرياد زد: سبحان الله اين صحرا پر از زائر شده. پس مردان عنيزه كجا رفته‏اند كه اين همه زائر به كربلا رسيده؟

سيد مهدى دستى براى او تكان داد و ميان گريه گفت: «ما هم صاحبى داريم... ما كه بدون صاحب نيستيم‏».

زائران همگى وارد شهر شدند. ورود آنها جان تازه‏اى به شهر داد. زائران به‏خاطر رسيدن به كربلا اشك مى‏ريختند و مردم ساكن كربلا به‏خاطر گشوده شدن حلقه محاصره عنيزه بعد از ماهها بى‏خبرى و اضطراب كربلا مدتها در محاصره بود و راهزنان عنيزه اجازه خارج شدن به مردم را نمى‏دادند و كسى هم اجازه ورود به كربلا را نداشت. آسمان كربلا آفتابى و آبى بود و از آن ابر تيره دشت‏خبرى نبود. سيد مهدى ساعتش را نگاه كرد. هنوز يك ساعت و نيم تا غروب آفتاب فرصت‏بود، با خودش فكر كرد فاصله قبيله بنى‏طرف تا كربلا سه‏ساعت است و اين جمعيت پياده و سواره، راه سه‏ساعته را يك‏ساعته آمده‏اند... با چنان كاروان‏سالارى...

خبر كوچ مردان عنيزه از حوالى كربلا در تمام شهر پيچيد و مردمى كه مدتها سختى كشيده بودند با شادمانى به‏سوى زائران آمدند. كشاورزانى هم كه بيرون شهر در باغها و نخلستانها كار مى‏كردند دست از كار كشيده و همه دور زائران جمع شدند. هركس سؤالى مى‏كرد، همه سيد مهدى قزوينى را نشان مى‏دادند او كه دل شكسته‏اش، نگاه مهربان صاحب‏الامر را به‏سوى اين جمع پريشان جلب كرده بود.

با استفاده از: جنة‏الماوى، محدث نورى; دارالسلام، شيخ محمود عراقى.