گفتگو با حجة الاسلام و المسلمین دکتر محمّد صفورایی
ـ اوّلین مرحله ازدواج، آمادگی فرد برای ازدواج و زندگی است. به نظر شما، جوانان (چه دختر و چه پسر)، چه وقت برای زندگی مشترک آماده شدهاند؟ و یا چگونه باید خودشان را برای ازدواج آماده کنند؟
بر اساس تجربیات 12-13 سالی که من در موضوع مشاوره ازدواج با آن رو به رو بودهام، در بحث آمادگی، حرف اوّل را آمادگی شناختی میزند؛ یعنی علم و آگاهی از شرایط و مسائلی که در ازدواج، مطرح است.
فردی که میخواهد ازدواج کند، باید آمادگی اجتماعی، جسمی، روحی و روانی و آمادگی اقتصادی داشته باشد؛ ولی مهمتر از همه، آمادگی شناختی است؛ یعنی فرد باید از جهت شناختی، به حدّی رسیده باشد که بداند برای چه میخواهد ازدواج کند و چه هدفی از زندگی مشترک دارد. مثلاً بعضی میگویند ما میخواهیم ازدواج کنیم تا فلان وام را بگیریم یا برای خانه سازمانی، ثبت نام کنیم یا سربازی نرویم. در این گونه موارد، هدف ازدواج برای فرد، مشخص نیست.
یکی دیگر از موارد آمادگی شناختی برای یک جوان، این است که مهارتهای زندگی را یاد بگیرد؛ یعنی بداند و فهمیده باشد که شریک زندگیاش نیاز به محبّت دارد. تا این شناخت را کسب نکرده باشد، برای ازدواج، آماده نیست. باید زن به این نتیجه و شناخت رسیده باشد که مرد، چه ویژگیهایی دارد، کِی عصبانی میشود، و چه طور میتوانداین عصبانیت را خاموش کند و بالعکس. مرد هم همین طور. زن کِی قهر میکند؟ کی عواطفش تحریک میشود؟ و... . ما نمیگوییم که اطلاعات یک جوان، باید به اندازه یک فرد تجربهدار چند ساله باشدکه میتواند زندگی و همسرش را اداره کند؛ بلکه منظور این است که حداقلِ اطلاعات را کشف بکند و به دست بیاورد.
یکی دیگر از شناختها این است که بداند نیازها کداماند؟ مرد، چه نیازهایی دارد؟ زن، چه نیازهایی دارد؟ فکر میکنم درباره بحث آمادگی شناختی، هر کسی مقداری مطالعه کند، متوجه میشود. لذا ما تأکید جدّی میکنیم که قبل از ازدواج، جوانانِ خوب، آگاه و عاقل ما، چند کتاب خوب مربوط به ازدواج را مطالعه کنند. در بحث آمادگی جسمانی، نیازی به توضیح نیست.
درباره آمادگی اقتصادی میتوانیم بگوییم که پسر جوان باید بتواند کار کند و یک جایی باشد که توانمندی و نیرویش را بخرند. به عبارتی، کارش متقاضی داشته باشد. یک جوانی که هنوز هیچ متقاضیای برای شغل و هیچ منبعی برای درآمد ندارد، این شخص نمیتواند ازدواج بکند.
برای ازدواج، آمادگی روحی و روانی هم لازم است. آن کسی که از جهت روحی هنوز به این ثبات نرسیده است که با کوچکترین تحریکی، به قول جوانان، آمپرش میپرد و داغ میکند، عصبانی و پرخاشگر میشود یا با کوچکترین شکستی در زندگی، افسرده میشود و یا دچار اضطراب حاد میشود، این فرد، آمادگی ازدواج ندارد.
بخش دیگر آمادگی روحی و روانی این است که دختر بتواند نیازهای عاطفی شوهرش را برآورده بکند. پسر هم همین طور باید بتواند محبّت کند. باید آمادگی روحی این را داشته باشد که اگر مثلاً همسرش سرما خورد و در بستر افتاد، دورش بگردد.
همچنین آمادگی اجتماعی هم باید در دختر و پسر وجود داشته باشد؛ یعنی در جمع خانواده و دوستان، در محل کار و در جمع همکارانش و همکلاسها و جاهایی از این قبیل، یک جایگاه اجتماعی مناسبی پیدا کرده باشد که بتواند یک نفر دیگر را به عنوان مکمّل خودش و به عنوان همسر انتخاب بکند.
اینجا، در مورد جوانان، بحث «هویت» خیلی مهم است. کسی که هنوز هویت اجتماعی خودش را پیدا نکرده و به اصطلاح، نمیداند در این جامعه جهانی، اسلامی، شیعی و ایرانی چه جایگاهی دارد، یا به اصطلاح، چه محلّی از اِعراب دارد، این معلوم است که برای ازدواج هم آمادگی ندارد.
ـ گاهی فرزندان، خودشان را برای ازدواج، آماده میبینند؛ ولی پدر و مادرشان آنها را آماده نمیبینند. خوب، آنها این آمادگی را چه طور باید اعلام کنند؟ چه طور نشان بدهند که میتوانند زندگی را بچرخانند و روی پای خودشان بایستند؟
این سؤال، هم خیلی خوب است و هم خیلی دقیق. در این مورد، من نظر خودم را میگویم. بر اساس تجربیاتی که کسب کردهام، (و البته ممکن است برخی دیگر، نظرات متفاوت دیگری داشته باشند)، در این زمینه، من بهترین راه برای اعلام آمادگی را گفتگوی مستقیم با والدین میدانم؛ یعنی پسر یا دختر، برود و بگوید: بابا! مامان! من الآن چند سالم است؟ 18 ـ 19 سالهام و نیاز به ازدواج دارم. آمادگی ازدواج هم دارم. اگر خواستگار برای من آمد، ردّش نکنید. یا بیایید برای خواستگاری بروید فلان جا یا ـ اگر سراغ ندارد ـ خودتان کسی را پیدا کنید و بروید برای من خواستگاری. من میخواهم ازدواج بکنم.
این اعلام آمادگی و گفتگوی مستقیم برای چیست؟ به این خاطر است که پدر و مادرش تجربه دارند. این بچه را که به سن 19یا بیشتر رساندهاند، تجربه روزگار را کسب کردهاند. بچه های دیگری هم دارند. مینشینند با این دختر یا پسر صحبت میکنند. آنها میگویند: «دختر جان! پسر جان! زندگی این شرایط را دارد» و تجربیاتشان را در فضایی کاملاً صمیمی به فرزندانشان منتقل میکنند. اگر آقا پسر و دختر خانم هم عاقل باشند و منطقی برخورد کنند، آن وقت، مجموع شرایطشان را بررسی میکنند و به این نتیجه میرسند که ایا این خانم یا آقا آمادگی ازدواج را دارد یا نه؟ اگر داشت، همه دست به دست هم میدهند و اقدام میکنند. پشتیبانی هم میکنند. فرزند هم حرکت و تلاش میکند؛ امّا اگر دیدند آمادگی ندارد، فرزند، عاقل است دیگر! میگوید: بابا جان! مادر جان! چشم. من اشتباه میکردم. تا حالا فکر میکردم آمادگی دارم؛ ولی باید چند ماه، یک سال یا دو سال دیگر صبرکنم. مثلاً لیسانسم را میگیرم یا سربازیام را تمام میکنم یا... .
این شیوه گفتگوی مستقیم، تا حالا، در مورد افراد متعددی که به بنده مراجعه کردهاند و به این شیوه اقدام کردهاند، نتیجه داده است،حتّی نسبت به فرزندان خودم، اقوام و خویشاوندان. البته ممکن است بعضی وقتها پدر و مادرها از همان اول، هنوز پسر و دختر لب باز نکرده، بگویند: «نه! تو، دهانت بوی شیر میدهد» و از این حرفها. این جا باز هم راه دارد. بالاخره این پسر، عمویی، خالهای، داییای یا فامیل صمیمی دیگری دارد. اینها را میتواند واسطه قرار دهد. یا مثلاً همکار پدرش را. به آنها بگوید: «من این جور گفتم، این طور جوابم را دادند؛ ولی حقیقت این نیست». این جا هم از راه گفتگو باید وارد شود.
در بعضی خانوادهها معروف است که میگویند، فلان کس با این رفتارهایش دیگر شوهر میخواهد یا دیگر زن میخواهد. چرا باید به این جاها برسد؟ اگر فرزندی نتواند چنین ارتباط و گفتگوی مستقیمی با والدینش برقرار بکند و جواب بگیرد و به نتیجه برسد، از هر راه دیگری که ازدواج بکند، به مشکل بر میخورد.
ـ به نظر شما، برای یک جوان چه معیارهایی در ازدواج وجود دارد؟
فرد، معیارهای مختلفی را باید در نظر بگیرد و آن وقت بر اساس آن معیارها همسر خود را انتخاب کند. حرفهایی از این قبیل که بعضی ها میزنند مثلاً: خانهام آماده باشد، ماشینم آماده باشد، امکانات زندگیام آماده باشد، این را داشته باشم، آن را داشته باشم، این مقدار پس انداز داشته باشم و... اینها چیزهایی است که واقعاً معیار نیست. اینها ابزار و لوازم است. نیازمندیهای تشکیل یک خانواده است. معیار نیست. بله، برای زندگی کردن، خانه لازم است. میتوانی، برو بخر. نمیتوانی، برو مستأجری. مگر چند درصد مردم صاحبخانه اند؟ بسیاری از بزرگان و دانشمندان حوزه و دانشگاه، با گذشتِ60 ـ 70 سال از زندگیشان گذشته و هنوز مستأجرند. هیچ اتفاقی هم نیفتاده است. اگر ما زرنگ باشیم، جربزه و عرضه داشته باشیم، به بعضی از کارها ناز نکنیم، مسائل اقتصادی هم حل میشود.
حالا میرویم سراغ معیارهای اصلی: اوّلین چیز برای ازدواج و انتخاب، مسئله کُفویت است. یعنی تطابق بین دختر و پسری که میخواهند ازدواج بکنند و در اینده یک خانواده کارآمد، موفق، خداپسندانه، شاد، سرحال، با آرامش و با تعادل داشته باشند. کفویت در حیطههای مختلفِ: فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی، جسمی، روحی ـ روانی، دینی و سیاسی ـ اجتاعی لازم است. اینها هشت معیار و ملاکی هستند که یک جوان بر اساس اینها باید همسر انتخاب کند.
ـ ایا تطابق شخصیتی هم لازم است؟
قطعاً یکی از معیارهای انتخاب همسر (چه برای مرد و چه برای زن) تطابق شخصیتی است. یک مثال خانوادگی بزنم. اگر یک خانم که بسیار درونگراست با یک آقایی که برونگراست ازدواج کند، اینها زندگی موفقی نخواهند داشت. چرا؟ چون آقا میگوید: «برویم یک سری به عمّهام بزنیم»، یا «عروسی دختر خالهام است». خانم میگوید: «حالا حالش را ندارم. نمیشود نرویم و عذر خواهی کنیم؟». این که زندگی نشد!
تطابق شخصیتی یکی از معیارهای اصلی در مسئله ازدواج است که خوشبختانه امروزه در ایران، مراکزی به وجود آمدهاند که آزمون شخصیتی میگیرند و اگر دختر و پسری تطابق شخصیتی نداشته باشند، اعلام میکنند. بعضی وقتها اصلاً تطابق ندارند که مشاوران به آنها میگویند: شما مصلحت نیست با هم ازدواج بکنید. بعضی وقتها یک اختلافهایی وجود دارند که قابل اصلاحاند و در این مراکز، آنها را راهنمایی میکنند و میگویند: در این زمینه و این زمینه، شما آقا یا شما خانم باید یک تغییراتی در زندگی، در شخصیت و در رفتارتان بدهید تا إن شاء الله به موفقیت دست پیدا کنید.
اصلاً تطابق شخصیتی و هم خونی شخصیتی از همه معیارها مهمتر است.
ـ آقای دکتر! مرحله آشنایی قبل از ازدواج را چه قدر مؤثر میدانید؟ به نظر شما نحوه این آشنایی و ارتباط باید به چه صورتی باشد؟ دختر و پسر، چه روشهایی باید داشته باشند تا این مرحله بهتر و دقیقتر باعث شناخت یا دریافت پاسخ هایشان شود تا در صورت ازدواج رسمی، زندگی سالم و شادابی داشته باشند؟
آشنایی اگر نباشد، نباید ازدواج کرد. به عبارت دیگر، در پاسخ به سؤال قبلی گفتم که تنها کسانی میتوانند با هم ازدواج کنند که تطابقهای هشتگانهای که گفته شد و تطابق شخصیت را که شما به آن اشاره کردید، داشته باشند؛ امّا ما کِی میتوانیم بفهمیم که اینها تطابق دارند؟ آن زمانی که با هم آشنا شوند. از ویژگیهای یکدیگر مطلع بشوند. یعنی برای دستیابی به این که ما کفو همدیگر هستیم و با هم تطابق داریم، آشنایی، شرط و ابزار اصلی است. در این، شکّی نیست که حتماً باید آشنایی باشد. ازدواج های به سبک قدیم که بعضی جاها هنوز هم هست و بدون آشنایی با هم ازدواج میکنند، اغلبشان با شکست مواجه میشوند. یک دختر خانم با آقایی ازدواج میکند که به هم نمیخورند. پس ترجیح میدهد به جای این که یک عمر، مرگ تدریجی را تحمل بکند، یک اقدام دیگری بکند.
نکته مهمّی که در این جاست و جوانها خیلی سؤال می کنند، این است که ما چگونه با هم آشنا بشویم؟ ایا با رفت و آمدهای خودمان در پارک، در دانشگاه، در محلّ کار و… و بدون اطلاع والدینمان آشنا بشویم؟ ببینیم به درد همدیگر میخوریم یا نه؟ به نظر من این کاملاً غلط است. پس چه کار باید بکنیم؟ بالاخره ما فرهنگ ایرانی و اسلامی داریم. چند هزار سال سابقه تمدّن و فرهنگ داریم. بهترین راه، این است که از طریق رفت و آمدهای خانوادگی با هم آشنا بشویم.
بعضیها میگویند آقا! ما اگر برویم خانه دختر یا پسر و بیاییم، مزاحم میشویم. چه نوع مزاحمتی؟ چه مزاحمتی از این بهتر؟ این اصلاً زحمت نیست. رحمت است. چرا؟ شما میخواهید دخترتان با این خواستگاری که آمده، آشنا بشود. باید این زحمتها را متحمل بشوید. یک با ر، دو بار، ده بار، صد بار، بیاید و برود، بنشینید و برخیزید، تا بالاخره اینها کشف بشود.
البته این آشنایی، سه بخش دارد. بخشی از آن، چه در مورد دختر و چه پسر، از طریق بررسیهای والدین، محقق میشود. وقتی که مادر و خواهر شما برای خواستگاری، چند مرتبه به این خانه رفت، رفتارهای این دختر را می بیند. میفهمد با ادب است یا بی ادب؟ نسبت به والدینش احترام میگذارد یا نه؟ حتی پرخور است یا کم خور؟ زشت است یا زیبا؟ موهای خوبی دارد یا نه؟ اندام خوبی دارد یا نه؟ چاق است یا لاغر؟ کوتاه است یا بلند؟ برخی از این چیزها را نیازی نیست که پسر حتماً خودش معاینه کند. بلکه والدین به راحتی میتوانندکشف کنند و به پسرشان یا دخترشان منتقل کنند. بعضی وقتها میهمانی بدهند.بعضی وقتها گردش خانوادگی بروند. وقتی بروند و بیایند، پسر، چند بار او را میبیند. مثلاً میبیند که در پیک نیک، مادر دختر رفته ظرفها را بشوید، دختر هم آن جا ایستاده و به آسمان و زمین نگاه میکند یا نشسته و رُمان میخواند. خوب، معلوم میشود که این دختر به درد او نمیخورد. یا دختر میبیند که بابای پسر غذا درست می کند، دنبال هیزم میگردد، ذغالها را باد میزند؛ امّا پسر برای خودش آن جا نشسته دارد نوار گوش میدهد. پاهایش را هم دراز کرده است. خب این یک معنایی دارد. این، معلوم نیست چه آدمی است.
یک بخشی از آشنایی هم از طریق رفت و آمدهای مرتب و مکرّر حاصل میشود. یک بخشی هم در همان گفتگوهای قبل از ازدواج؛ یعنی گفتگوی مستقیم دو طرف. دختر میگوید: اینها ایدهآلهای من است. پسر هم میگوید: حرفهای من این است. یک ساعت، دو ساعت، یک جلسه یا بیشتر با نظارت والدین، حرف میزنند.
اگر در این سه بخش کار کنیم، آشنایی حاصل میشود؛ امّا در مورد این که خودشان دو نفری بروند و بخواهند همدیگر را کشف بکنند. تجربیات ما نشان میدهد که این، یک خطراتی را دارد. یکی این است که اینها بالاخره جوان هستند و آتش روشن. به اصطلاح جوانها: جوّ میگیردشان. پسر میبیند دختر، قشنگ صحبت میکند و دختر هم میبیند پسر، خیلی خوب حرف میزند، میگوید دیگر تمام است. برویم با والدینمان حرف بزنیم تا تمام بشود. در حالی که اینها تجربه کافی ندارند. منظورم این است که اگر خودشان دو نفری و بدون نظارت والدین بروند، ممکن است به همدیگر جذب شوند و واقعاً نتوانند حقیقت را کشف کنند که در اغلب موارد هم نمیتوانند و بعضاً به دردسر میافتند.
ـ ایا با هر کسی که تفاهم و شباهت لازم را داریم، میتوانیم بدون در نظر گرفتن خانواده و فامیلش ازدواج کنیم یا نه؟ پذیرش عروس و داماد، توسط خانواده و فامیل طرفین چه قدر اهمیت دارد؟ و اگر ازدواج کردیم، چه کار کنیم که مورد پذیرش خانواده همسرمان قرار بگیریم؟
یک زوج جوان، حامی میخواهند. یار و یاور و پشتیبان میخواهند. اگر والدین پسر یا دختر، همراه و همکار این زوج قرار نگیرند، اینها در اینده مشکلات زیادی پیدا میکنند. وقتی که پدر دختر مخالف است، طبیعی است که رابطهاش را با دختر و دامادش قطع میکند. وقتی پدر با پسر مخالف است، رابطهها قطع میشود و بخشی از پشتیانیهای عمده را از دست میدهند؛ پشتیبانی عاطفی، پشتیبانی اجتماعی، پشتیبانی اقتصادی و... . یک سال که گذشت، این دختر خانم میخواهد زایمان کند. چه کسی میخواهد کمکش بیاید؟ غریبه را بیاورد یا همسر جوانش 10-15 روز مرخصی بگیرد؟ این دختر، نیاز به همراهی و پرستاری یک خانم دارد. برود دنبال خالهاش،عمّهاش، دختر داییاش. برای چی؟ چه کسی بهتر از پدر و مادرش؟
بله، ممکن است بعضی وقت ها پدر و مادرها مشکل داشته باشند و از آن دسته آدمهایی باشند که واقعاً حرف، تو کلهشان نمیرود به این معنا که درک نمیکنند و منطقی برخورد نمیکنند. این جا نمی توانیم خیلی فشار بیاوریم که حتماً باید والدین، موافق باشند؛ ولی آن جوانانی که تلاش کنند، زحمت بکشند، منّت بکشند، دستبوسی کنند، ناز بکشند از والدینشان که آنها را همراه خودشان بکنند، قطعاً موفقتر از آن کسانی هستند که در این زمینه از والدینشان جدا شدهاند.
البته در این جا، نکته کوچکی گفته شود، بد نیست. بعضی وقتها میگویند: «آقا! دختره خیلی خوبه، یا پسره خیلی خوبه، امّا خانواده بدی داره». خوب، این جا ازدواج، واقعاً مشکل ساز است. باید در آن، شک و شبهه کنیم. یعنی شما میبینید که پدرش تعهد دینی و اخلاقی ندارد، تعهد اجتماعی ندارد و هزار و یک عیب و ایراد دیگر دارد. خوب، این جا ما اگر فقط بخواهیم بگوییم ما دختر را می خواهیم، کاری به پدر و مادرش نداریم، به ندرت ممکن است مشکلی پیش نیاید و در بیشتر موارد، مشکل پیش می اید.
ـ نظرتان درباره تطابق تحصیلی چیست؟ با توجّه به این که نسبت فارغ التحصیلان دانشگاهها، در بین دختران، بیشتر شده است و ممکن است یک پسری با مدرک پایینتر، از خانمی با مدرک بالاتر خواستگاری کند و ازدواج هم اتفاق بیفتد، این تفاوتها مسئلهساز هست؟
این که آقایان، مدرک تحصیلیشان بالاتر باشد، عموماً مشکلی پیش نمیاید. بله، اگر کسی که تحصیلات عالیه دارد، برود با یک آدم خیلی کمسواد یا بیسواد ازدواج کند، برایشان مشکل پیش میاید. آن کسی که کمسواد است، یک جوری فکر میکند و این آقایی که تحصیلات عالیه دارد، طور دیگری فکر میکند؛ ولی معمولاً اگر خانم دیپلم داشته باشد و آقا دکترا، اتفاقی پیش نمیاید. از آن طرف است که یک مقدار مشکل پیش میاید. وقتی که خانمها تحصیلاتشان از آقایان بالاتر باشد، اگر تفاوت، زیاد یا بسیار زیاد باشد، مشکل ساز است؛ ولی اگر تفاوتْ کم باشد و اگر خانم عاقل باشد و این تحصیلات و مدرکش را چماق نکند بزند بر سر آقا، مشکلی پیش نمیاید. امّا اگر چپ برود، راست برود و بگوید: «من لیسانس دارم، تو دیپلم داری» یا «من فوق لیسانس دارم، تو فوق دیپلم داری»، خوب، قطعاً زندگی دچار مشکل میشود. ولی اگر خانم واقعاً آن قدر رشد و شعور اجتماعی پیدا کرده است که بگوید: «عیب ندارد این آقا دیپلم گرفته و رفته دنبال کارهای فنی و الان یک استادکار ماهر شده است؛ ولی مدرکش دیپلم است. اما بنده لیسانس یا فوق لیسانس یا دکترا گرفتم. الان دبیرم، پزشکم، استاد دانشگاه هستم. او خواسته استاد کار فنی بشود و نخواسته ادامه تحصیل بدهد». این مشکل ساز نیست؛ ولی در جامعه امروزی ما خانمها اغلب این چماق را به دست میگیرند. حالا دیگر اختیار با آقایان! اگر میخواهند چماق بخورند و تحملش را دارند، حرفی نیست. البته گاهی هم بعضی آقایان، تحمل چماق را دارند، ولی آن طرف مقابل، ول کن نیست!
ـ امّا موضوع عشق و دلبستگی و دلدادگی را نباید فراموش کرد. به نظر شما برای یک ازدواج درست و منطقی، چه قدر دوست داشتن، عشق، دلدادگی و دلبستگی لازم است؟
درست است! پایه اصلی و اوّلیه و مهم ازدواج، دلبستگی و عشق است. البته عشق به معنای دلبستگی، نه عشقی که مثلاً امروزه بعضی از جوانها می گویند: عاشق شدم. عشق به معنای دقیق کلمه، یعنی: یکی شدن، ما شدن و از من درآمدن. تا دلبستگی نباشد، فداکاری نیست، انگیزهای نیست، آرامش نیست و ثبات و هماهنگی ایجاد نمیشود. تعادل و تکامل، زمانی مطرح است که خانواده، اجزایش با هم هماهنگ کار کنند، همدیگر را پشتیبانی کنند، غمخوار هم باشند. اگر دلبستگی نباشد، تکاملی در کار نیست. دلبستگی در مراحل مختلف ازدواج (مانند: شناخت، آمادگی و آشنایی)، حرف اوّل را میزند.
معروف است که پسرها و دخترها هم میگویند: ما به عشق یکدیگر زندهایم. به دلبستگی و وابستگی به یکدیگر زندهایم. مثلی هم هست که: برای کسی بمیر که برایت تب کند. یا میگویند: برای کسی میمیرم که برایم بمیرد. دلبستگی یعنی این که دو تا آدم برای هم بمیرند. وقتی این دوتا برای هم نمیمیرند، زندگیشان فایدهای ندارد. مثالی از دلبستگی بزنم. آقای خانه، تب کرده و سرما خورده است. خانم خانه مثل پروانه دورش میگردد. دستمال خیس میکند و روی پیشانیاش میگذارد. آب میوه به او میدهد. زود هم خوب میشود. از این طرف، دلبستگی است. حالا خانم مریض میشود صبح، آقا میخواهد برود سرِ کار. خانم! امری نداری؟ خوب، تو که داری میبینی خانمت در تب میسوزد! میگوید: من از کار میمانم. خوب، بمان. معلوم است این آقا دلبستگی به همسرش ندارد. میگوید از اداره اخراجم می کنند. نه، اخراجت نمیکنند. برای این اخراج احتمالی، شما میخواهی بگذاری این خانم در تب بسوزد و ظهر برگردی؟! و تازه حالا بگویی: خانم! چیزی درست نکردی بخوریم؟ او که نمیتوانست از جایش بلند بشود.
مثال دیگر: چند وقت پیش، در دفتر مددکاری، یک مراجعهکننده داشتیم. خانم مددجویی زنگ زد به ما و گفت که من دارم میمیرم. به دادم برسید. چیه؟ معلوم شد خانم، دیشب زایمان کرده و آقا او را از بیمارستان آورده و گذاشته خانه و صبح زود، رفته سر کار! این آقا اگر دلبستگی به این خانم داشت، اگر آسمان هم زمین میآمد، اگر همه چیز هم خراب میشد، میماند و از این خانم، پرستاری میکرد. این دلبستگی، هر جا بروی، خودش را نشان میدهد.
ـ اشاره کردید که زن و شوهر باید همدیگر را کامل کنند و به تکامل برسند. ایا این حرف به معنای این است که باید خصوصیاتشان متفاوت باشد، مثلاً اگر یکی که ولخرج است، آن یکی پول جمعکن باشد؟یا معنای آن این است که در صفات، مشترک باشند؟
این که مکمّل یکدیگر باشند، معنایش این نیست که اگر یکی نقصی دارد، دیگری نقصش را جبران کند. نه، منظور از مکمّل یکدیگر بودن، یعنی این که یک سیستم، یک نظام کارآمدی که خروجی و محصول دارد، به وسیله این زوج به راه بیفتد و حرکت کند؛ یعنی اگر خانواده را به یک ساعت تشبیه کنیم، خانم بشود شیشه این ساعت و آن را پوشش بدهد تا روی آن، خاک نشیند و از کار بیفتد. یا اگر این ساعت از این ساعتهای امروزی است که باطری میخواهد، و این آقا با کار 7-8 ساعت در روز، شارژش تمام شده، این خانم با یک چایی گذاشتن جلوی همسرش، با یک به استقبال رفتن، با یک بدرقه رفتن، شارژش کند، به او نیرو بدهد که کار کند تا این نظام و سیستم از کار نیفتد. یا اگر یک ماه، دو ماه یا بیشتر، شرایط اقتصادی خانه، به گونهای شد که درآمدش اُفت پیدا کرده و خانواده نمیتواند مثل قبل خرج کند، بعضی از خروجی ها را ببندد، جلوی بعضی از مخارج را بگیرد که این نظام به هم نریزد، مشکل پیدا نکند و به طور کامل، جامع، منظم و هماهنگ، کار کند. منظور از مکمّل همدیگر بودن، یعنی این. یعنی، به گونهای رفتار کردن که خللی در نظام و سیستم خانواده به وجود نیاید و بلکه خانواده، پیشرفت و حرکت رو به جلو داشته باشد.
ـ استاد! یکی از هدفهای ازدواج، رفع نیازهای طرفین و رسیدن به تعادل روحی است. نیاز جنسی هم جزو اینهاست، امروزه این بحث، در بین مشاوران مطرح است که زوجین باید در طبیعت گرم یا سرد یا ملایم، شبیه هم باشند. حتّی به ارتباط رنگ پوست با طبیعت هم اشاره میشود. این مطلب تا چه حد، جدّی و تأثیرگذار است؟
این حرف را باید با احتیاط زد؛ چون اگر بعضی حرفها را بزنیم، بعضیها تکفیرش میکنند، ایراد میگیرند؛ ولی من میگویم و خیلی ترسی هم ندارم به دلیل این که ائمه ما هم اینها را فرمودهاند.
یکی از مسائل مهم و اساسی در خانواده، ازدواج و برآورده کردن نیازهای جنسی است. دو جوانی که آتش پارهاند (به معنای دقیق کلمه) و سالها پشت در ماندهاند، منتظر چنین روزهایی بودهاند که ازدواج کنند و نیازهای جنسیشان را برآورده کنند. اگر ما در این جا، نیاز جنسی را نادیده بگیریم یا کمرنگ ببینیم، این اشتباه است و خطاست. نمی گویم به نیازهای معنوی و اجتماعی نپردازند، میگویم آن جا هم دقت کنند، با خدا هم ارتباط داشته باشند. با توجه به این که میگویم جوانان نیاز دارند و نیازشان هم شدید است، حالا اگر یک خانمی سرد مزاج باشد، آقایی تند مزاج باشد یا متوسط، آقا مشکل پیدا میکند یا عکسش، اگر آقا سرد مزاج باشد، خانم نیازمند است که به طور متعادل، نیازهایش را برطرف کند. طبیعی است که اینها با هم مشکل پیدا میکنند.
متأسفانه با تجربیاتی که ما داریم، قبل از ازدواج، یافتن این که ایا اینها یکیشان سرد مزاج است یا نیست، واقعاً مشکل است؛ یعنی به این راحتی نیست. بله، مواردی که اختلال وجود دارد، بیماری وجود دارد، روشن است؛ ولی در عموم مردم، انصافاً و واقعاً این مشکل است که کشف بشود.
امّا اگر (همان بحث اولی که کردم) شناختمان در مورد ازدواج و نیازهای جنسی و چگونگی برآورده کردن نیازهای جنسی یکدیگر بالابرود، اطلاعات کافی داشته باشیم، بخشی از این مشکلات و سرد مزاجیها برطرف میشود.
بله، اگر جوان بخواهد بدون اظهار محبت و عشق و علاقه، بدون نشان دادن علاقه و دلبستگی عملی، نیاز جنسیاش را برطرف کند (چه پسر و چه دختر)، معلوم است که سرد مزاجی پیش میاید؛ ولی بخشی از آن با عشق و محبّت و دلبستگی و همخوانی و همراهی، قابل حل است. بخشی از آن هم نیاز به شناخت دارد. در هر حال، اگر مسلّم شود که آقا، سرد مزاج است و خانم، معمولی است و یا بالاتر و آتشی است و مشکل وجود دارد و اینها با هم نمیتوانند سازگاری پیدا کنند، پزشکی میتواند تا حدّی این مشکلات را برطرف کند. مشاوران، روانشناسان و مؤسّسات خدماتیای هستند که میتوانند در این زمینه کمک کنند.
آخرین نکته در این بحث، این است که: آقا پسر! دختر خانم! وقی فهمیدی سرد مزاجی داری، برو دنبالش و رفعش بکن. بعضی وقتها میبینیم که دختر و پسر، بعد از سه چهار سال، بیشتر یا کمتر، به بحران رسیدهاند و حرف از طلاق میزنند. بررسی میکنیم، میبینیم این آقا یا خانم، سرد مزاج است. اگر زندگیات را میخواهی، ماه اوّل، دوم، سوم... برو دنبال بهبودی یا رسیدن به تعادل تا مشکلتان برطرف شود.اینها چیزهایی نیستند که امروزه با پیشرفت پزشکی، روانشناسی و... غیر قابل حل باشند.
ـ ایا خواستگاری و مراسم عقد و عروسی در جامعه امروز ما، روش موفّقی است؟ مثلاً دخترها در خانه منتظر خواستگار بمانند و از طرف پسر هم مادر و خواهرش، به خواستگاری بروند و برای او دختری را بپسندند؟
اگر بخواهم خلاصه پاسخ بدهم، میگویم: ای جوان! ای دختر! ای پسر! اگر مادرت، پدرت، اقوامت رفتند و کسی را برایت پیدا کردند، خودت نخواستی و نپسندیدی و واقعاً فکر میکنی به دردت نمیخورد، هرگز ازدواج نکن. خیلی راحت! ازدواج نکن. اگر با کسی که نمیپسندی، ازدواج کردی، تا قبل از آن، یک مشکل داشتهای، بعد از آن، هزار و یک مشکل پیدا میکنی. پس این کار را نکن!
گاهی هم مراسم عقد و عروسی را آن چنان میگیرند که خودشان را به دردسر میاندازند. این، هم خلاف شرع است، هم خلاف اخلاق است و غیر از این که برای خودمان بدبختی و بیچارگی درست کنیم، هیچ چیز دیگر در آن نیست.
به نظر من اگر به یک آدم مجنون ـ که عقلش نمیرسد ـ هم بگویی که: ایا این مراسم عقد و عروسی این چنینی که شما و خانوادهات و همه را به دردسر انداخته و با بحران اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و ... مواجه کرده، درست است؟ میگوید: نه، درست نیست!
ولی این اتفاق میافتد. گاهی پدری، خانهاش را فروخته و مستأجر شده است که آبروداری کند.
این یک اشتباه محض است. چه لزومی دارد؟ چه آبرویی؟ یکی از بزرگان میگوید: اگر آبرو این است، من اصلاً آبرو نمیخواهم. یک مراسم عقد و عروسی مناسب و عاقلانهای بگیرید. هر کس خواست، خوشش بیاید، هر کس خواست، بدش بیاید. واقعاً کدام عقل سلیم میپذیرد که خانهات را بفروشی، وسیله زیر پایت را بفروشی، لوازم منزلت را بفروشی، بروی قرض کنی، و هر ماه در فشار باشی (چه پسر، چه دختر و چه خانواده اش) تا عقد و عروسی آن چنانی بگیری. قطعاً غلط است. ما عقد و عروسی ائمه را نگاه کنیم آنها چه کار کردند؟ آن وقت، متناسب با آن زمان و حالا هم متناسب با این زمان. ما هم یک عقد و عروسی در شأن و قد و قواره خودمان بگیریم. کسی که ندارد خرج کند و مجبور است خانهاش را بفروشد، معلوم است که این جور مراسمها، در قد و قواره او نیست.
بحث دیگر، بحث خواستگاری دختر از پسر است. ما نباید چشمهایمان را بر روی واقعیتها ببندیم. الآن در شرایط کنونی، هنوز این، جا نیفتاده است که دخترها به خواستگاری پسرها بروند. هر چند ما باید تلاش کنیم و این وضعیت یکطرفه فعلی، فرهنگ اسلامی و شیعی نیست و خدا هم این را نمیپسندد.
باید دختر و خانواده دختر، ارزیابی و بررسی بکنند. ببینند که اگر واقعاً مَفسدهای به دنبالش نیست، عوارض ندارد، فردا حیثیت و آبرویشان بر باد نمیرود، مشکل درست نمیشود، بروند به خواستگاری و عیبی هم ندارد؛ ولی اگر دیدند مشکلساز است، نروند.
در بسیاری از موارد، اگر دختر و پسر، همدیگر را میشناسند و خانواده دختر هم پسر را مناسب دخترشان میدانند، بهترین کار، این است که بروند یا زنگ بزنند یا واسطه بفرستند و بگویند که «ما آمادگی این را داریم که دخترمان را به پسر شما بدهیم. اگر به درد هم میخورند، بیایید قوم و خویش بشویم»؛ ولی اگر دیدند واقعاً مشکلساز است،این کار را نکنند. درست نیست فردا که پسر، احیاناً با دختر خانم حرفش شد، به دختر بگوید: «همین است که هست. خودت آمدی. نمی خواهی، به سلامت!». این که نشد حرف حساب. اگر یک چنین احتمالی می دهیم، باید احتیاط کنیم تا این رسوم و سنّتها، به تدریج، اصلاح شوند.
ـ خود شما اگر پسرتان 22-23 ساله شد و هنوز کار مورد اعتماد و مسکن مناسب نداشت، برایش آستین بالا میزنید؟ یا دخترتان را به چنین خواستگاری ـ که البته اخلاق و رفتار خوبی هم داشته باشد ـ میدهید؟
در مورد پسر، اوّلاً که من این عدد را قبول ندارم. معتقدم که پسرها خیلی قبل از این، آماده ازدواج کردن هستند. حالا چه سنّی؟ این بماند. امّا در این که ایا برای پسرم آستین بالا میزنم، با صراحت میگویم: بلی. اما چه جوری؟ میایم مقدّمات کار را فراهم میکنم. چرا؟ برای این که این پسر، انگیزه پیدا بکند، بجنبد، به خواب نرود. برود دنبال کار و تلاش. دیگر این که خودم هم کمکش میکنم که زودتر به کار مناسبش دست پیدا کند.
یک نکته را این جا غفلت نکنیم. اگر پسرم، دنبال میز و پشت میز نشینی هست و به این زودیها امیدی نیست که میزی گیرش بیاید، من برایش تلاش نمیکنم. این پسر باید برود دنبال همان میز و به جای زن گرفتن، برود بنشیند پشت همان میز!
به پسرم میگویم: عزیز دلم! میگویی من لیسانس گرفتهام، ولی فلان جا مرا نمیخواهند. پسر خوبم! کارگری که میتوانی بکنی؟ سنگبُری که میتوانی بروی؟
به یک کارگر سنگبُری، روزی پانزده هزار تومان و به یک کارگر بنایی، روزی ده هزار تومان میدهند. یک سال برو کار کن، زحمت بکش و تلاش کن، بعداً میز هم گیرت میاید.
در مورد دخترم، اگر خواستگار بیاید وهمان طور که شما گفتید، ادب و اخلاق هم داشته باشد، خوب، این، شرط اصلی است. من جوابم این است که: اگر این جوان بالقوّه توان پیدا کردن کار را داشته باشد، انسان با عُرضهای باشد، قبول میکنم و با دخترم صحبت میکنم؛ امّا اگر بفهمم و کشف بکنم که دنیا را آب ببرد، ایشان را خواب میبرد و فقط آمده خواستگاری تا اسمش روی دخترم باشد، قبول نمیکنم. اگر بفهمم با عُرضه است، تا شش ماه یا یک سال دیگر، خودم و والدینش پشتیبانی میکنیم. جوان با عُرضه، وقتی من دخترم را به او دادم، انگیزه بیشتری پیدا میکند و میگوید: «من دختر مردم را گرفتهام. پس باید یک کاری، یک حرکتی بکنم. اگر میز ندارم، اشکالی ندارد. میروم بنّایی، تراشکاری، نجّاری، مکانیکی، فروشندگی، رانندگی تاکسی تلفنی، یا بازاریاب و تبلیغاتچی یک شرکتی میشوم تا بعد. خدا بزرگ است. کار بهتری هم پیدا میکنم».
در پایان اگر مطلبی هست که به نظرتان گفتنش برای جوانها لازم به نظر میرسد، بفرمایید.
فقط تکرار همین مطلب که ازدواج هم مثل هر اقدام مهمّ دیگری در زندگی، نیازمند آگاهی است: آگاهی از جوانب یک زندگی مشترک، از شرایط و تبعات آن، از مشکلات و فواید آن و از همه چیزهایی که ممکن است زندگی مشترک شما را با بهشت یا به جهنّم، تبدیل کنند. داشتن چنین شناختی، لازمه شکلگیری یک ازدواج موفّق و پایدار و پرنشاط است.
آشنایی با طرف مقابل هم یک اصل مهمّ دیگر است. باید ویژگیهای طرف مقابلتان را بشناسید؛ وگرنه ازدواجتان منطقی و معقول نیست و احتمال موفقیت در آن، کم است. مثل وارد شدن به تاریکی است. دوست داشتن، یک شرط لازم است؛ امّا کافی نیست. باید مطمئن شوید که تطابقهای لازم را ـ که اشاره کردیم ـ با هم دارید و خلاصه به درد هم میخورید.
اینها ابزارهای اصلی و شرطهای ضروری برای یک ازدواج خوب اند.
پدیدآورنده: به کوشش: مهدی خسروی و حمید عابدی
منبع:حدیث زندگی :: بهمن و اسفند 1385، شماره 33
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:39 توسط مجيد كمالي
|